جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٩ - غزل ٢١٠ سحرم دولت بيدار ببالين آمد
خداوند از شراب خالص و برتر رحمت خود به او نوشانيده و گريهاش را به خنده و شادمانىِ در بهشتش تبديل نمود.)
|
مرغ دل باز، هوادارِكمان ابرويى است |
كه كمين صيد گهش جان ودل ودين آمد |
|
از اين بيت ظاهر مى شود كه خواجه را مشاهده اى در گذشته بوده و باز به آن رسيده. مىگويد: مرغ دل من، هواى دوستى را به سرگرفته كه مهارتى تمام در صيد عاشقان دارد، و نمونه اى از شكار او اين است كه جان، و دل (عالم خيالى- دين (زهد خشك) مرا صيد مى كند و مى خواهد برايم چيزى نگذارد. باكى نيست؛ چرا كه هواى او را در سر گرفتهام، و به تمام معنى، آماده صيد شدن و گرفتار آمدن به دامش مى باشم و مى گويم:
١٥١٨
«إِلهى! أُطْلُبْنى بِرَحْمَتِكَ حَتّى أَصِلَ إِلَيْكَ، وَاجْذِبْنى بِمَنِّكَ حَتّى أُقْبِلَ عَلَيْكَ.»
[١]: (معبودا! با رحمتت مرا بطلب تا به تو واصل شوم، و با عطا و احسانت مرا جذب نما تا يك جهت به تو روى آورم.)
|
در هوا چند معلّق زنى و جلوه كنى |
اى كبوتر! نگران باش كه شاهين آمد |
|
شايد خواجه با اين بيان عاشقانه و تمثيل كبوتر و شاهين مى خواهد خود را مورد خطاب قرار داده و بگويد: اى مرغ دل! تا كى آرزو و تمنّاى دوستى را مى كنى كه در مقام نابودى توست؟ بفهم چه مى كنى. به گفته خواجه در جايى:
|
دل از من برد و روى از من نهان كرد |
خدا را با كه اين بازى توان كرد |
|
|
چرا چون لاله خونين دل نباشم |
كه با من نرگس او، سرگران كرد |
|
|
كجا گويم كه با اين درد جان سوز |
طبيبم قصدِ جانِ ناتوان كرد[٢] |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٧، ص ١٤٦.