جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٨ - غزل ٢١٠ سحرم دولت بيدار ببالين آمد
|
مژدگانى بده اى خلوتىِ نافه گشاى! |
كه زصحراى خُتَن، آهوى مشكين آمد |
|
دولت بيدارم، از من مژدگانى خواست و گفت: اى آن كه در خلوت، به ذكر دوست اشتغال دارى و با اين عمل، از زلف او نافه گشايى مى كنى و از عالم كثرت وى را مى جويى! كه: «أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[١]: (آگاه باش! كه او بر هر چيزى احاطه دارد.)، مژدگانى بده كه معشوقت از صحراىِ «لا اسم و رَسْمى» در تجلّى است؛ كه: «قُلْ: هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ»[٢]: (بگو: او خداى بىهمتاست.- نيز:
١٥١٦
«وَنِظامُ التَّوْحيدِ، نَفْىُ الصِّفاتِ عَنْهُ؛ لِشَهادَةِ العُقُولِ أَنَّ كُلَّ صِفَةٍ وَمَوْصُوفٍ مَخْلُوقٌ؛ وَشهادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّ خالِقاً لَيْسَ بِصِفَةٍ وَلا مَوْصُوفٍ ...»
[٣]: (و قوام و مايه برپايى توحيد، نفى صفات از اوست؛ زيرا عقلها گواهى مى دهند كه هر صفت و موصوفى مخلوق است، و هر موصوفى شاهد بر آن است كه او آفريننده اى دارد كه نه صفت است؛ و نه موصوف ...).
|
گريه، آبى به رُخ سوختگان باز آورد |
ناله، فرياد رسِ عاشق مسكين آمد |
|
خدا را شكر كه گريه ها و اشكهاى ديدگانم آبرويى به من داد و به وصال دوست نائلم گردانيد، و سرانجام ناله هايم فرياد رسم گرديد. خلاصه آنكه:
|
گريه شام و سحر، شكر كه ضايع نگشت |
قطره باران ما، گوهر يكدانه شد[٤] |
|
و فرمودند:
١٥١٧
«وَما مِنْ عَبْدٍ بَكى مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ، إلّاسَقاهُ اللَّهُ مِنْ رَحيقِ رَحْمَتِهِ، وَأَبْدَلَهُ اللَّهُ ضِحْكاً وَسُرُوراً فى جَنَّتِهِ ...»
[٥]: (هيچ بنده اى از ترس [عظمت] خدا نگريست، جز آنكه.
[١] - فصّلت: ٥٤.
[٢] - توحيد: ١.
[٣] - بحارالانوار، ج ٤، ص ٢٢٨، از روايت ٣.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٣، ص ١٧١.
[٥] - ارشاد القلوب، جزء اوّل، باب ٢٣، ص ٩٧.