جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٥ - غزل ٢٢٥ عشقت نه سرسريست كه از سر بدرشود
شَىْءٍ عَلَيْكَ»
[١]: (و هر چيزى بر تو توكّل نموده)- محبّت نداشته و او را نشناسد.
ممكن نيست بگوييم موجودات همه به تسبيح و تحميد دوست اشتغال دارند؛ كه: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ»[٢]: (و هيچ چيزى نيست جز آنكه با حمد و سپاس، او را تسبيح مى كند.) ولى وى را نمى شناسند و به وى عشق نمى ورزند.
خلاصه آنكه: هر موجودى، به حقيقت خود، كه با او و محيط به اوست محبّت دارد. و تا مَظْهَر، مَظْهَر است و متّكى به مُظْهِر (يعنى خدا) خواهان و مهر ورز به حقيقت خويش مى باشد و نمى تواند از اين معنى جدا شود.
بشر به لحاظ جامعيّتش، در بهره مندى از كمالات الهى از ديگر مخلوقات برتر است، و مؤمن حقيقى در اثر محجوب نبودنش از طريق فطرت توحيدى، از اين امر بهره مندتر؛ كه:
١٦٣٧
«لا يَمْحَضُ رَجُلٌ الْإِيمانَ بِاللَّهِ، حَتّى يَكُونَ اللَّهُ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْ نَفْسِهِ وَأَبيهِ وَأُمِّهِ وَوُلْدِهِ وَأَهْلِهِ وَمالِهِ وَمِنَ النّاسِ كُلِّهِمْ.»
[٣]: (هيچ كس ايمانش به خدا خالص نمى شود، مگر آنكه خدا، از خود و پدر و مادر و فرزندان و عيال و مال و از تمامى مردم، براى او محبوب تر باشد.).
خواجه هم مى خواهد با دو بيت فوق، به اين معنى اشاره كند.
و ممكن است دو بيت گذشته، اشاره به محبّت دوستانِ نبىّ اكرم ٦ به وى، و يا اميرالمؤمنين ٧، و يا ديگر اوصياء او : باشد.
مصرع بيت دوّم (با شير اندرون شد ...) در مقام اين نيست كه بگويد: مهرت، با شير مادر آمده و با جان دادن بدر خواهد رفت؛ بلكه در مقام اين است كه بگويد:
مهرت، سرسرى نمى باشد. در جايى مى گويد:
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٢٩.
[٢] - اسراء: ٤٤.
[٣] - سفينة البحار، ج ١، ص ١٩٩، ماده حبب.