جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٤ - غزل ٢٢٩ كلك مشكين تو روزى كه ز ما ياد كند
٢٦٧٣
كَريمُ! ...»
[١]: ( [پروردگارا] كجاست عطاى افزون و برترت؟ كجاست موهبتهاى گوارايت؟ كجاست عنايتها و بخششهاى پر بهايت؟ كجاست فضل و كَرَم عظيم و بسيارت؟ كجاست نعمت بزرگت؟ كجاست احسان هميشگىات؟ كجاست كرامتت؟ اى صاحب كَرَم ...)
|
حاليا، عشوه عشق تو ز بنيادم برد |
تا دگر فكر حكيمانه چه بنياد كند؟ |
|
محبوبا! مىدانم تو حكيمى و هر آنچه بر خواجه عاشقت روا مى دارى، مصلحت او را در آن مى بينى. اين زمان مصلحت مرا در آن ديده اى كه با عشوه هايت به خود فريفته سازى و به نابودىام كِشى تا به قربت راه يابم. نمىدانم از اين پس حكمت تو بر چه تعلّق خواهد گرفت و با كدام يك از تجلّياتت به نابودىام دست مىيازى؟ تا به مشاهدهات نايل آيم.
«أَللّهُمَّ! إِنّى أَجِدُ سُبُلَ المَطالِبِ إِلَيْكَ مُشْرَعَةً، وَمَناهِلَ الرَّجآءِ إِلَيْكَ مُتْرَعَةً، وَالإِسْتِغاثَةَ بِفَضْلِكَ لِمَنْ أَمَّلَكَ مُباحَةً و ...»
[٢]: (خدايا! من راههاى خواسته ها و حوايج را به سوى تو باز، و چشمههاى اميد را به سوى تو پر آب و لبريز، و يارى جستن به فضل و كرمت را بر آرزومندانت، مباح و آسان مى يابم و ....)
|
گوهر پاكِ تواز مدحت ما مستغنى است |
فكر مَشّاطه، چه با حُسن خدا داد كند؟ |
|
معشوقا! كيست كه بتواند تو را در حسن و خوبى جز خودت بستايد؟ زيرا حسنت، خداداد و خودبخود زيباست. تو از ستايش بندگان مستغنى و منزّهى جز بندگان خاصّ مخلَصت كه:
«سُبْحانَ اللَّهِ عَمّا يَصِفُونَ، إِلّا عِبادَاللَّهِ المُخْلَصينَ»
[٣]: (منزّه.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٩.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٧.
[٣] - صافّات: ١٥٩ و ١٦٠.