جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨١ - غزل ٢٣١ كسى كه حسن رخ دوست در نظر دارد
زاهدى كه تا چندى پيش از زهد خشك خود دست نمى كشيد، با اشتياق تمام عازم ميكده شد و در فكر آن برآمد تا طريقه فطرت را بپيمايد؛ كه: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ؛ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»[١]: (پس استوار و مستقيم روى خود را به سوى دين نما، همان سرشتى كه خداوند همه مردم را بر آن آفريد. تغيير و تبديلى در آفرينش الهى نيست.
اين دين قيّم و استوار است، ولى اكثر مردم [از اين حقيقت] آگاه نيستند.)، و عبادات خود را از شرك و ريا و سمعه پاك نمايد و به عبادات لبّى و با اخلاص بپردازد؛ كه:
١٦٩٩
«فازَ بِالسَّعادَةِ، مَنْ أَخْلَصَ العِبادَةِ.»
[٢]: (كسى كه عبادتش را پاك نموده و در آن اخلاص ورزيد، سعادتمند شد- نيز:
١٧٠٠
«مِنْ كَمالِ العَمَلِ، أَلْإِخْلاصُ فيهِ.»
[٣]: (از كمال عمل، اخلاص ورزيدن در آن و پاك ساختن آن است.).
در نتيجه مى خواهد بگويد: زاهد قشرى كه چنين باشد، من چگونه مى توانم مشتاق ديدارت نباشم؟!
|
زباده هيچت اگر نيست، اين نه بس كه تو را |
دمى ز وسوسه عقل، بى خبر دارد؟ |
|
اى سالك! و يااى خواجه! اگر ذكر و توجّه و عشق و مشاهده دوست، هيچ اثرى جز آنكه از وسوسه عقل (كه همواره مى گويد: دل به دلدارى كه عشوه و ناز او بسيار، و به عاشقِ خود بىاعتناست، نبايد داد.) ترا فارغ نگه مى دارد نداشته باشد، همين بس است.
احتمال دارد خطاب اين بيت نيز، به اعتبار بيت گذشته با زاهد باشد.
|
دل شكسته حافظ، به خاك خواهدبُرد |
چو لاله، داغِ هوايى كه بر جگر دارد |
|
[١] - روم: ٣٠.
[٢] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الاخلاص، ص ٩٣.
[٣] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الاخلاص، ص ٩٣.