جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٣ - غزل ١٩١ دلى كه غيب نمايست و جام جم دارد
|
مرادِ دل ز كه جويم، كه نيست دلدارى |
كه جلوه نظر و شيوه كرم دارد؟ |
|
با كدام رهنما بنشينم و دست ارادت به كدام استادى دهم كه با نظر و عنايت و كرامتش مرا به حرمسراى دوست و عالم تجرّد راهنماييم كند؟.
به گفته خواجه در جايى:
|
دريغ و درد كه در جستجوى گنج حضور |
بسى شدم به گدايى بَرِ كرام و نشد |
|
|
به كوى عشق منه بىدليل راه، قدم |
كه من به خويش نمودم صداهتمام ونشد[١] |
|
|
زجَيْبِ خرقه حافظ چه طَرْف بتوان بست |
كه ما صمد طلبيديم و او صنم دارد |
|
اى آنان كه در فكر بهره مندى از خواجه مى باشيد و مى خواهيد مرا راهنماى خويش قرار دهيد! شما در جستجوى صمديد، ولى هنوز در خرقه بشريّتِ من، صنم وجود دارد. غرض شما از من حاصل نخواهد شد، راهنماى ديگرى جستجو كنيد.
كنايه از اينكه: كسى كه راهنماى سالك مى شود بايد بكلّى از تعلّقات گسسته باشد؛ كه:
|
مريد طاعت بيگانگان مشو حافظ |
ولى معاشر رندان آشنا مى باش[٢] |
|
و ممكن است به خود خطاب كرده و بگويد: اى خواجه! چگونه با داشتن صنمها در گريبان خرقه عالم طبيعت خود، صمد مى طلبى؟!.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٣، ص ١٩١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٣، ص ٢٥٥.