جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٢ - غزل ١٩١ دلى كه غيب نمايست و جام جم دارد
|
زسرّ غيب كس آگاه نيست، قصّه مخوان |
كدام محرمِ دل، ره در اين حرم دارد |
|
هيچ سالكى آگاه نيست دوست چه كسى را در حرمِ ديدارش مى پذيرد وكيست كه محرمِ دل مى شود و معرفت نَفْس پيدا مى كند تا در حرم دوست راه يابد؛ لذا قصّه مخوان و مگو كه من به حرم ديدار دوست راه يافتهام، بلكه بايد به كارِ خود مشغول باشيم تا ببينيم يار كه را مى خواهد و ميلش با كيست.
به اين همه، نبايد به خود نااميدى راه داد، و به گفته خواجه در جايى:
|
به نااميدى از اين در مرو بزن فالى |
بُوَد كه قرعه دولت بنام ما افتد |
|
|
شبى كه ماه مراد از افق طلوع كند |
بُوَد كه پرتو نورى به بام ما افتد[١] |
|
لذا در بيت بعد مى گويد:
|
دلم كه لاف تجرّد زدى، كنون صد شغل |
به بوى زلف تو با باد صبحدم دارد |
|
گمان مى كردم مجرّد شده و محرم حرم يار گشته و به مقصد راه يافتهام، امّا صبح هنگام كه عنايتها و نسيمهاى قدسى و نفحات جان فزاى دوست وزيدن گرفت، به اشتباه و نقص خود پى برده و دانستم تا بكلّى از خويش رها نشده و كارم تمام نگردد، لياقت ديدار يار و محرم حريمش شدن را نخواهم داشت.
در جايى مى گويد:
|
گداخت جان كه شود كار دل تمام ونشد |
بسوختيم در اين آرزوى خام و نشد |
|
|
فغان كه در طلب گنج گوهر مقصود |
شدم خراب جهانى زغم، تمام و نشد[٢] |
|
حال:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٣، ص ١٩١.