جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٤ - غزل ٢١٨ شراب و عيش نهان چيست كار بىبنياد
|
چو هست آب حياتت به دست، تشنه ممير |
فَلا تَمُتْ وَمِنَ الْماءِ كُلُّ شَىْ ءٍ حَىٌ[١] |
|
|
نوشته اند بر ايوانِ جنّت المأوى |
كه هر كه عشوه دنيا خريد، واى به وى |
|
|
شكوه سلطنت وحكم، كِىْ ثباتى داشت؟ |
ز تخت جم سخنى مانده است وافسركىْ[٢] |
|
|
ز حسرت لب شيرين، هنوز مى بينم |
كه لاله مى دمد از خاك تربت فرهاد |
|
كنايه از اينكه: كجا رفتند آنان كه به مجاز دنيا دل بستند، و از آن جز خونين دلى با خود در خاك نبردند؟ كجا رفت فرهاد، كه با داغ حسرت ديدار شيرين از اين جهان برفت و لاله سرخ مزارش، حكايت خونين دلىاش را نمود؟.
در واقع خواجه مى خواهد با اين بيان بگويد:
|
دوستان! وقت گل آن بِهْ كه به عشرت كوشيم |
سخن پير مغان است، به جان بنيوشيم |
|
|
نيست در كس كَرَم و وقت طرب مى گذرد |
چاره آن است، كه سجّاده به مْى بفروشيم[٣] |
|
و يا بگويد:
|
ما آزمودهايم، در اين شهر، بخت خويش |
بايد برون كشيد از اين ورطه، رخت خويش |
|
|
گر موج خيز حادثه، سر بر فلك زند |
عارف به آب، تر نكند رَخْتِ پختِ خويش[٤] |
|
|
مگر كه لاله بدانست بىوفايى دهر |
كه تا بزاد و بشد، جام مى ز كف ننهاد |
|
[١] - پس ممير، و حال آنكه هر چيزى از آب زنده است.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٤، ص ٣٩٠
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٢، ص ٣٠٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٥، ص ٢٦٢.