جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩١ - غزل ٢٣٣ گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد
از اين غزل بخوبى ظاهر مى شود كه خواجه پيش از اين مى خواسته طريق مقصد و مقصود را بىاستاد و خودسرانه بپيمايد، و چون بدان دست نيافته، مىگويد:
|
گداخت جان، كه شود كار دل تمام و نشد |
بسوختيم در اين آرزوى خام و نشد |
|
در طلب جانان و عشقش، جان ما گداخت تا از خيالات و تعلّقات عالم عنصرى برهد و به كام و مقصدش راه يابد. و اين آرزوى خامى بود كه بدون استاد بتوان به جايى رسيد؛ لذا: بسوختيم در اين آرزوى خام و نشد.
و ممكن است منظور خواجه از بيت مزبور اين باشد كه: جان ما به لب آمد و كار دل تمام نشد و به مقصود نائل نگشتيم، غافل از اينكه تمام شدن كار دل و رهايى از عالم عنصرى، زمانى ميسّر مى شود كه از تعلّقات برهيم و مالك نفس خود گرديم؛ كه:
١٧١٠
«مَنْ مَلِكَ نَفْسَهُ، عَلا أَمْرُهُ، مَنْ مَلِكَتْهُ نَفْسُهُ، ذَلَّ قَدْرُهُ.»
[١]: (هركس مالك نَفْس خود شود، كارش بالا مى گيرد [و كمال معنوى خود را مى يابد]؛ هركس نفسش مالك او گردد، قدر و منزلت [معنوى] وى به پستى كشيده مى شود- ما نمانيم و به فناى خويش راه يابيم؛ كه:
١٧١١
«إِلهى! [أللّهُمَّ!] ... وَاقْشَعْ عَنْ بَصآئِرِنا سَحابَ الإِرْتِيابِ، وَاكْشِفْ عَنْ قُلُوبِنا أَغْشِيَةَ المِرْيَةِ وَالحِجابِ، وَأَزْهِقِ الباطِلَ عَنْ ضَمآئِرِنا، وَأثْبِتِ الحَقَّ فى سَرآئِرِنا، فَإِنَّ الشُّكُوكَ
[١] - غرر و درر موضوعى، باب النّفس، ص ٣٨٩.