جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٦ - غزل ٢١٦ شراب بيغش و ساقى خوش، دو دام رهند
خواجه در اين غزل اظهار اشتياق به ديدار دوست نموده و از شرايط دست يافتن به آن سخن رانده و مى گويد:
|
شراب بىغَش و ساقىّ خوش، دو دامِ رَهْاند |
كه زيركانِ جهان، از كمندشان نرهند |
|
تجلّيات پر شور و مصفّا، و جذبات بىنظير دوست، براى سالك عاشق دو دامند. آنان كه دانسته در طلب اويند، چون از اين دو برخوردار شوند و حلاوت آن را بچشند، پاى بند محبّتش گردند. و هيچ گاه آزادى از آن بندگى را نخواهند؛ كه:
١٦٣٩
«إِلهى! مَنْ ذَالَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ، فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟ وَمَنْ [ذَا] الَّذى أَنِسَ بِقُرْبِكَ، فَابْتَغى عَنْكَ حِوَلًا؟»
[١]: (معبودا! كيست كه شيرينى محبّتت را چشيد و جز تو كسى را خواست؟ و كيست كه به مقام قرب تو انس گرفت و لحظه اى از تو روى برگرداند؟) به گفته خواجه در جايى:
|
دل من به دَوْر رويت، ز چمن فراغ دارد |
كه چو سرو، پاى بند است و چو لاله، داغ دارد |
|
|
سَرِ ما فرو نيايد، به كمان ابروىِ كس |
كه درون گوشه گيران، ز جهان فراغ دارد[٢] |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٥، ص ١٥١.