جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٨ - غزل ٢١٦ شراب بيغش و ساقى خوش، دو دام رهند
|
خشتِ زير سرو بر تارك هفت اختر پاى |
دست قدرت نگر ومنصب صاحب جاهى! |
|
|
اگرت سلطنت فقر ببخشنداى دل |
كمترين مُلك تو از ماه بُوَد تا ماهى[١] |
|
|
جفا، نه شيوه درويشى است و راهروى |
بيار باده، كه اين سالكان، نه مردِ رَهْاند |
|
گويا خواجه مى خواهد با اين بيت از سالكين گله كرده و بگويد: آنان كه مراقبه و توجّه به دوست را از دست دادهاند، جفا پيشهاند. چنين راهروانى محتاج باده و نفحات و تجلّيات اويند، تا از خودبينى برهند و از جفا پيشگى و بىتوجّهى به او بيرون آيند و كارى كه مورد رضايت محبوبشان نيست، نكنند.
و يا معنى اين باشد كه: محبوبا! اين گونه با ما جفا روا مدار و از باده تجلّيات خود بهره مندمان ساز، كه در طريق تو مانده ايم و جز باده، چاره ساز ما نيست.
به گفته خواجه در جايى:
|
اگر نه باده غم دل، زِياد ما ببَرد |
نهيبِ حادثه، بنياد ما زِجا ببرد |
|
|
دل ضعيفم از آن مى كشد به طَرْف چمن |
كه جان زمرگ، به دلدارىِ صبا ببرد |
|
|
بسوخت حافظ وكس، حالِ او به يارنگفت |
مگر نسيم، پيامى خداى را ببرد[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
مكن كه كوكبه دلبرى شكسته شود |
چو چاكران بگريزند و بندگان بجهند |
|
محبوبا! كارى مكن همه را از خود برنجانى و كوكبه دلبريت شكسته گردد، و بندگان و چاكرانت از درگاهت روى بگردانند.
اين بيت حاوى كلماتى عاشقانه است.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٢، ص ٤١٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٦، ص ١١٩.