جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٠ - غزل ١٩٥ دل شوق لبت مدام دارد
معامله كردند!- نيز
١٤٠٣
«ما أَعْظَمَ وِزْرَ مَنْ طَلَبَ رِضَى الْمَخْلُوقينَ، بِسَخَطِ الخالِقِ!»
[١]: (چقدر بزرگ است گناه كسى كه خشنودى آفريدگان را با خشم خالق بجويد!)
|
خُرّم دل آن كسى كه صحبت |
با يار على الدَّوام دارد! |
|
خوشا بر احوال كسى كه همواره با دوست است و از ديدارش برخوردار! كه:
١٤٠٤
«لا يَشْغَلُهُمُ عَنِ اللَّهِ شَىْءٌ طَرْفَهَ عَيْنٍ.»
[٢]: (هيچ چيزى به اندازه چشم بر هم زدنى آنان [اهل آخرت] را از خدا مشغول نمى كند.- نيز:
١٤٠٥
«لا أَرى فى قَلْبِهِ شُغْلًا بِمَخْلُوقٍ.»
[٣]:
(اصلًا در قلبش اشتغال به مخلوق نمى بينم). در جايى پس از نيل به اين معنى مىگويد:
|
عيشم مدام است، از لعل دلخواه |
كارم به كام است، أَلْحَمْدُلِلّهِ |
|
|
اى بخت سركش! تنگش به بَرْ كِش |
گه جام زَرْكش، گه لعل دلخواه |
|
|
رو بر نتابم، از راه خدمت |
سر بر ندارم، از خاك درگاه[٤] |
|
|
تا صيد كند دلى به شوخى |
بر گُل ز بنفشه دام دارد |
|
دوست، براى صيد دلها به سوى خود، مظاهر و جمالهاى ظاهرى را كه آنها نيز مظهر اسماء و صفات اويند، دامى قرار داده، تا بدين طريق عاشق را به خود متوجّه نمايد: يكى از آنها گل بنفشه است (زيرا وى كنار از مظاهرش تجلّى نداشته و ندارد):
كه:
١٤٠٦
«بِصُنْعِ اللَّهِ يُسْتَدَلُّ عَلَيْهِ، وَبِالْعُقُولِ تُعْتَقَدُ مَعْرِفَتُهُ، وَبِالْفِطْرَةِ تَثْبُتُ حُجَّتُهُ، خِلْقَةُ اللَّهِ الْخَلْقَ حِجابٌ بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُمْ.»
[٥]: (با آفرينش زيباى خداوند مى توان بر او رهنمون شده، و با.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب السّخط، ص ١٥٥.
[٢] ( ٢، ٣) وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظ الله سبحانه، ص ٣٩.
[٣] ( ٢، ٣) وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظ الله سبحانه، ص ٣٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٥، ص ٣٧٠.
[٥] - بحارالانوار، ج ٤، ص ٢٢٧، روايت ٣.