جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢١ - غزل ١٩٥ دل شوق لبت مدام دارد
عقول مى توان به معرفت و شناختش اعتقاد پيدا نمود، و با سرشت و فطرت، حجّت و دليل بر او ثابت مى گردد. آفريده خداوند، حجاب ميان او و بندگانش گرديده.) به گفته خواجه در جايى:
|
كس نيست كه افتاده آن زلفِ دو تانيست |
در رهگذرى نيست كه دامى زبلا نيست |
|
|
چون چشم تو دل مى برد از گوشه نشينان |
دنبال تو بودن، گنه از جانب ما نيست[١] |
|
|
حافظ! چو دمى خوش است مجلس |
اسباب طَرَب تمام دارد |
|
از اين بيت آشكار مى گردد كه خواجه مشاهده كوتاهى داشته و تمام گفتار اين غزل نيز بيانگر آن مشاهده است و لذا مى گويد: در اين دم كه مجلس انس من خوش است، موجبات خوشىام با دوست، تمام مى باشد؛ كه:
١٤٠٧
«يا مَوْلاىَ! بِذِكْرِكَ عاشَ قَلْبى، وَبِمُناجاتِكَ بَرَّدْتُ أَلَمَ الْخَوْفِ عَنّى.»
[٢]: (اى مولاى من! با ياد و ذكرت دلم زنده است، و با مناجاتت درد خوف خود را تسكين مى دهم.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠١، ص ١٠٤.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٣.