جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٣ - غزل ١٩٦ رو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد
خواجه در اين غزل از ناراحتيهاى روزگار هجرانِ خود، و همچنين از بى وفاييهاى دوست، و از ثبات قدم خويش سخن رانده و مى گويد:
|
رو بر رَهَش نهادم و بر من گذر نكرد |
صد لطف، چشم داشتم و يك نظر نكرد |
|
خاك راه دوست گشتم و صورتِ بندگى و ذلّت به پيشگاهش نهادم، مرا به عبوديّتش نپذيرفت، و با آنكه به الطافش چشم دوخته بودم نظرى و عنايتى نفرمود.
در جايى مى گويد:
|
چه نقش ها كه برانگيختيم و سود نداشت |
فسون ما، بَرِ او گشته است افسانه[١] |
|
با اين همه، در جايى ديگر مى گويد:
|
آن كه پا مال جفا كرد چو خاكِ راهم |
خاكْ مى بوسم و عُذرِ قَدَمش مى خواهم |
|
|
من نه آنم كه به جور از تو بنالم، حاشا! |
چاكر معتقد و بنده دولتخواهم |
|
|
مست بگذشتى و از حافظت انديشه نبود |
آه اگر دامن حسن تو بگيرد آهم![٢] |
|
خواجه در واقع، مىخواهد بگويد: اشكال از جانب من بود، نه از سوى دوست؛ زيرا او همه لطف و محبّت است؛ لذا در بيت بعد مى گويد:
|
سيل سرشك ما ز دلش كين بِدَر نبرد |
در سنگْ خاره، قطره باران اثر نكرد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٠٨، ص ٣٦٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٥.