جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١ - غزل ١٨٣ در آن هوا كه جز برق اندر طلب نباشد
هستند و جاودانه در آن خواهند بود.) وشايد معنى اين باشد كه: عاشقِ دوست، بايد توجّهش را از غير او برگيرد و با آتش عشق، غير دوست را بسوزاند و به آنها كافر شود. عاشقى كه غير در نظرش نمى آيد، آتش عشقش چه چيزى را بسوزاند؟
(بولهب، تمثيلى باشد براى غير دوست.)، لذا مى گويد:
|
در كيش جان فروشان، فضل و شرف چه باشد |
آنجا نسب نگنجد، و اينجا حسب نباشد |
|
آن كه جان خود را فداى عشق جانان مى كند، از نثار فضل و شرف و حسب و نسبِ خود به پاى او، به طور قطع باكى ندارد، زيرا اگر عاشق چنين نباشد، به مقصود خويش دست نمى يابد، و دوست هم خريدارش نخواهد شد؛ كه: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ.»[١]: (خداوند، جانها و اموال مؤمنان را به بهاى بهشت خريدارى نمود.) به گفته خواجه در جايى:
|
سرّ سوداى تو اندر سرما مى گردد |
تو ببين در سر شوريده، چه ها مى گردد |
|
|
هر كه دل در خم چوگان سر زلف تو بست |
لاجرم، گوى صفت بىسر و پا مى گردد |
|
|
هرچه بيداد و جفا مى كند آن دلبر ما |
همچنان در پى او، دل به وفا مى گردد[٢] |
|
لذا باز مى گويد:
|
در محفلى كه خورشيد، اندر شمارِ ذرّه است |
خود را بزرگ ديدن، شرطِ ادب نباشد |
|
[١] - توبه: ١١١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.