جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٤ - غزل ٢١٤ سحر بلبل حكايت با صبا كرد
ما شب زنده داران را مداوا نموده، و از هجران خلاصى بخشيد و خواسته عاشقان را جوابگو شد، كه مى گفتند:
١٥٤٨
«إلهى! ما بَدَأْتَ بِهِ مِنْ فَضْلِكَ فَتَمِّمْهُ؛ وَما وَهَبْتَ لى مِنْ كَرَمِكَ، فَلا تَسْلُبْهُ.»
[١]: (بار الها! آنچه از فضل و احسانت آغاز نمودى، به انجام رسان، و آنچه از جود و كرمت عنايت نمودى، باز مگير.)
|
من از بيگانگان هرگز ننالم |
كه با من هرچه كرد، آن آشناكرد |
|
اى دوستان! اين همه ناله و افغان من از آشنا و محبوب حقيقىام بود، نه از بيگانه؛ زيرا او بود كه پرده از گل رخسارش برافكند و سپس به خار هجرانم مبتلا ساخت.
بيت فوق گله اى است عاشقانه، از او، به او. و اين، مذموم نيست؛ كه فرمود:
«إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ»[٢]: (شكوه غم و اندوه شديدم را تنها به خدا مى برم.)
|
گر از سلطان طمع كردم، خطا بود |
ور از دلبر وفا جستم، جفا كرد |
|
|
وفا از خواجگانِ مُلك، با من |
كمال دولت و دين، بوالوفا كرد |
|
خلاصه نظر خواجه در اين دو بيت اين است كه: اگر در گذشته از مخلوقى چون سلاطين زمانم طمع وفا داشتم (در امور مادّى، يا معنوى) خطا بود؛ زيرا دانستم كه در تمام امور بايد به حقّ سبحانه توكّل نمود. و از محبوب هم هر چند وفا تمنّا داشتم تا وصالم ميسّر گردد، جز بىوفايى و بىاعتنايى نديدم. (علّت هم آن است كه، تا عاشق به تمام معنى از خود بيرون نشود، ممكن نيست به وصال دوست.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.
[٢] - يوسف: ٨٦.