جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٢ - غزل ٢١٤ سحر بلبل حكايت با صبا كرد
|
سحر، بلبل حكايت با صبا كرد |
كه عشق گل به ما ديدى چه ها كرد؟ |
|
|
از آن رنگ و رُخَم، خون در دل انداخت |
در اين گلشن به خارم مبتلا كرد |
|
گويا در وقت سحر، براى خواجه، نفحات و نسيمهاى روح بخش الهى وزيدن گرفته و مژده وصال آورده و وى (با تمثيل بلبل و گل) حكايت حال و ناراحتيهاى روزگار هجرانش را با نسيم صبح بازگو و گله گزارى نموده و مى گويد: سحرگاهان، بلبل با باد صبا (كه وقت صبح گشاينده غنچه است) از گل، كه معشوق اوست، گله و شكوه مى كرده و حكايت روزگار خويش مى نمود كه: ديدى رنگ و رُخ گل چگونه خون به دل ما كرد و رفت، و در اين گلشن، مرا به زردرويى و خونين جگرى مبتلا ساخت و گرفتار خار نمود.
در نتيجه، خواجه با اين گفتار از باد صبا تقاضاى پرده بردارى دوباره از جمال عالم طبيعت را مى نمايد، تا ديگر بار به مشاهده حضرت دوست نائل شود و گويا مىخواهد بگويد:
١٥٤٧
«أَسْأَلُكَ بِسُبُحاتِ وَجْهِكَ وَبِأَنْوارِ قُدْسِكَ، وَأَبْتَهِلُ إِلَيْكَ بِعَواطِفِ رَحْمَتِكَ وَلَطآئِفِ بِرِّكَ، أَنْ تُحَقِّقَ ظَنّى بِما أُؤَمِّلُهُ مِنْ جَزيلِ إِكْرامِكَ وَجَميلِ إِنْعامِكَ، فِى الْقُرْبى مِنْكَ وَالزُّلْفى لَدَيْكَ وَالتَّمتُّعِ بِالنَّظَرِ إِلَيْكَ. وَها! أَنَا مُتَعَرِّضٌ لِنَفَحاتِ رَوْحِكَ وَعَطْفِكَ، وَمُنْتَجِعٌ غَيْثَ جَودِكَ وَلُطْفِكَ ...»
[١]: (به انوار [ويا عظمت] وجه [اسماء و صفات] و به انوار قدست از تو.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.