جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٦ - غزل ١٩٦ رو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد
|
زجستجوى تو ننشينم، ار چه هر نَفَسم |
ميان خونِ دل و آبِ ديده بنشانى |
|
|
ز خاكِ پاى عزيز تو، سر نگردانم |
گَرَم ز دست فراقت به سر بگردانى |
|
|
تو چون سپهر، جفا پيشه اى و احوالم |
ز روزگار نهاده است ره به ويرانى[١] |
|
|
جانا! كدام سنگدلِ بىكفايت است |
كو پيش زخمِ تيغ تو، جان را سپر نكرد |
|
در واقع، خواجه مى خواهد با اين بيت جواب گفتار خود را كه در اوّل غزل، محبوب را سنگدل خواند، بدهد و بگويد كه: او سنگدل نيست، عاشقى كه در پيشگاه او جان ندهد سنگدل است، مىگويد: محبوبا! عاشقى كه در برابر شمشير تو هراس به خود راه دهد و جانش را در مقابل تيغ تو سپر نسازد تا به نابودى پيوندد، سنگدل و بىكفايت و بىعقل و انديشه است؛ زيرا صلاح عاشق در كشته شدنِ در پيشگاه دوست است. در جايى مى گويد:
|
در طريق عشقبازى، امن وآسايش خطاست |
ريش باد آن دل، كه با درد تو جويد مرهمى |
|
|
اهلِ كام آرزو را، سوى رندان راه نيست |
رهروى بايد، جهان سوزى؛ نه خامى، بى غمى |
|
|
آدمى، در عالم خاكى نمى آيد به دست |
عالَمى از نو ببايد ساخت، وز نو آدمى[٢] |
|
|
شوخى نگر، كه مرغ دلِ بال و پر كباب |
سوداى خامِ عاشقى، از سر بدر نكرد |
|
خواجه در اين بيت، بلندْ همّتى عاشقِ صادق را ستوده و به او آفرين گفته، و مىگويد: چه نيكو عاشقى است آنكه بال و پر مرغ دلش در فراق محبوبش سوخته و كباب شده و هستى خود را در راه او به باد داده و هنوز سوداى عاشقى را كه از آن نتيجه نگرفته از سر خود بيرون ننموده است.
در جايى مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٧، ص ٣٩٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٧، ص ٤١٤.