جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٢ - غزل ١٩٨ روز وصل دوستداران ياد باد
كنايه از اينكه: ناراحتى و اندوه من اجازه نمى دهد تا از جمال و كمال و اسماء و صفات دوست كه در ايّام وصالش بهرهمند بودم، يادى تمام داشته باشم، ولى آن را فراموش هم نمى توانم بنمايم.
|
چه بودى ار دلِ آن ماه، مهربان بودى؟ |
كه كار ما، نه چنين بودى ار چنان بودى |
|
|
خيال اگر نشدى، سدِّآب ديده من |
هزار چشمه به هرگوشه اى روان بودى[١] |
|
ويا بخواهد با اين بيان، به زيادى اشك خود براى وصال محبوب اشاره كند.
|
رازِ حافظ بعد از اين ناگفته ماند |
اى دريغ! از راز داران ياد باد |
|
پس از اين همه اشارات و كنايات، راز ما از ابتلائات روزگار هجران ناگفته ماند.
چه روزگارى دارند راز دارانى چون من؟ دريغا به روزگار ايشان! كه نمى توانند راز درونى خود را آن گونه كه هست جز با دوست بيان كنند! كه او نيز خود «عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ»[٢]: (آگاه به اسرار دلها) است و راز درون پيش او باز كردن جا ندارد. به گفته خواجه در جايى:
|
بگفتمى: كه چه ارزد نسيمِ طرّه دوست |
گرم به هر سر مويى، هزار جان بودى |
|
|
زپرده كاش، برون آمدى چو قطره اشك |
كه بر دو ديده ما، حكمِ او روان بودى[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٦، ص ٣٩٨.
[٢] - حديد: ٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٦، ص ٣٩٨.