جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٠ - غزل ٢٣٤ كى شعرتر انگيزد خاطر كه حزين باشد
اطاعت كند- د ر زمره صدّيقين بنويسم.).
و نيز:
١٧٢٥
«قالَ: يا رَبِّ! دُلَّنى عَلى أَمْرٍ فيهِ رِضاكَ. قالَ اللَّهُ: إِنَّ رِضآئى فى كُرْهِكَ، وأَنْتَ ما تَصْبرُ عَلى ما تَكْرَهُ. قالَ: يا رَبِّ! دُلَّنى عَلَيْهِ. قالَ: فَإِنَّ رِضآئى فى رِضاكَ بِقَضآئى.»
[١]: (موسى [٧] عرض كرد: پروردگارا! مرا بر امرى كه خشنودى تو در آن است، راهنمايى فرما. خداوند فرمود: به درستى كه خشنودى من در آن چيزى است كه اكراه مىدارى، و تو بر آنچه بد مى پندارى، صبر نمى كنى. عرض كرد پروردگارا! مرا بر آن رهنمون شو. فرمود: همانا خشنودى من در رضايت تو به قضاى من است.).
و خلاصه آنكه: اى خواجه! اگر حسودان نمى توانند مقام و منزلت معنوى، و يا ابيات و اشعار پاكيزه و پر معنى تو را ببينند، نبايد از آن غمناك باشى؛ زيرا شايد دوست، مصلحت تو را اين چنين دانسته تا مورد توجّه مردم قرار نگيرى و اگر دقت كنى خواهى ديد كه خير تو در اين باشد.
|
هر كو نكند فهمى زين كِلْكِ خيالانگيز |
نقشش به حرام ارْ خود، صورتگر چين باشد |
|
هر رهروى كه سخن گذشته مرا (در تمام ابيات گذشته) درك نكند، نقش سلوكش حرام باد، اگرچه در سخن پردازى و نگارش كلمات، بى نظير باشد؛ لذا مىگويد:
|
جام مِىْ و خون دل، هر يك به كسى دادند |
در دايره قسمت، اوضاع چنين باشد |
|
در طريق عشق جانان، هر كسى را نصيبى است: برخى را جام مى و ذكر و مشاهده مى دهند؛ و پاره اى را خون دل و هجران.
خواجه با اين بيان، از روزگار هجران خويش شكوه و شكايت نموده و باز مى گويد:.
[١] - جواهر السّنية، ٧٧.