جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٢ - غزل ٢٢١ صبا وقت سحر بوئى ز زلف يار مى آورد
از بيانات غزل ذيل آشكار مى شود، خواجه را پيش از اين ديدارى با يار بوده و به فراق مبتلا گشته و باز مژده وصالش دادهاند، كه مى گويد:
|
صبا، وقت سحر بويى ز زلف يار مى آورد |
دل شوريده ما را، زنو در كار مى آورد |
|
|
ز رشكِ تار زلف يار، بر بادِ سحر مى داد |
صبا، هر نافه مشكى كه از تاتار مى آورد |
|
صبا و نفحات الهى، نسيمهاى جان فزاىِ مشاهدات دوست را وقت سحر از طريق زلف و مظاهر عالم وجود به مشام جان ما رسانيد و از شوريدگى و ناراحتيهاى هجران خلاصى بخشيد. اين عنايت نبود، مگر از آثار سحرخيزى و بيدارى شب؛ كه: «تَتَجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ ... فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ، جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ»[١]: (پهلوهايشان از رختخوابها كنار كشيده ... پس هيچ كس نمى داند كه در پاداش اعمالشان چه چشم روشنى هايى براى آنان ذخيره شده است.- نيز:
١٦٠٢
«إِنَّ الْوُصُولَ إِلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ سَفَرٌ لا يُدْرَكُ إِلّا بِامْتِطاءِ اللَّيْلِ.»
[٢]: (همانا وصول و رسيدن به خداوند عز وجلّ سفرى است كه جز با مركب قرار دادنِ شب، طى نمى شود.).
اينجا بود كه جلوه مظاهر در نظر ما شكست، و عطر و جمال ماه رويان عالم همه را ناديده انگاشتيم و دانستيم كه حُسن هر جميلى به عاريت است، و اوست.
[١] - سجده: ١٦ و ١٧.
[٢] - بحارالانوار، ج ٧٨، ص ٣٨٠.