جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٢ - غزل ١٩٣ در ازل هر كو بفيض دولت ارزانى بود
غزل ١٩٣ [: در ازل هر كو بفيض دولت ارزانى بود ...]
|
در ازل هر كو بفيض دولت ارزانى بود |
تا ابد جام مرادش همدم جانى بود |
|
|
من همان ساعت كه از مى خواستم شد توبه كار |
گفتم اين شاخ ار دهد بارى پشيمانى بود |
|
|
خود گرفتم كافكنم سجاده چون سوسن بدوش |
همچو گل بر خرقه رنگ مى مسلمانى بود |
|
|
خلوت ما را فروغ از عكس جام باده باد |
زآنكه كنج اهل دل بايد كه نورانى بود |
|
|
بى چراغ جام در خلوت نمى آرم نشست |
وقت گل مستورى مستان زنادانى بود |
|
|
مجلس انس و بهار و بحث عشق اندر ميان |
جام مى نگرفتن از جانان گران جانى بود |
|
|
همّت عالى طلب جام مرصّع گو مباش |
رند را آب عنب ياقوت رمّانى بود |
|
|
نيكنامى خواهى اى دل با بدان صحبت مدار |
خود پسندى جان من برهان نادانى بود |
|
|
گرچه بىسامان نمايد كار ما سهلش مبين |
كاندر اين كشور گدائى رشك سلطانى بود |
|
|
خوش بود خلوت هم اى صوفى وليكن گر در او |
باده ريحانى و ساقى روحانى بود[١] |
|
|
دى عزيزى گفت حافظ ميخورد پنهان شراب |
اى عزيز من گناه آن به كه پنهانى بود |
|
[١] - در بعضى از نسخه ها مصراع دوّم چنين است: باده ريحانىّ و ساقى، مست ريحانى بود.