جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦١ - غزل ١٨٧ دوستان دختر رز توبه زمستورى كرد
چقدر طعم محبّتت خوش! و شربت قربت گواراست! پس ما را از راندن و دورىات پناه ده ...)
|
جاى آن است كه در عقد وصالش گيرند |
دختر رَزْ، كه به خُم اين همه مستورى كرد |
|
اى دوستان! حال وقت آن است كه فرصت را غنيمت شمرده و از گرفتن شراب مشاهدات و ذكر و مراقبه محبوب بيشتر بهرهمند گرديم. در جايى مى گويد:
|
حاصل كارگه كَوْن و مكان اين همه نيست |
باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست |
|
|
از دل وجان، شرفِ صحبت جانان غرض است |
همه آن است وگرنه دل و جان اين همه نيست |
|
|
پنج روزى كه در اين مرحله مهلت دارى |
خوش بياساى زمانى، كه زمان اين همه نيست[١] |
|
|
نه به هفت آب، كه رنگش به صدآتش نرود |
آنچه با خرقه صوفى، مِىِ انگورى كرد |
|
زاهدى كه در گذشته با ما مخالفت مى نمود و امروز با آگاهى تمام به مجلس ذكر اهل دل راه يافته و رويّه خشك و قشرى خود را رها كرده، و دانسته كه جز به عبادات لبّى و با اخلاص و محبّت، نمىتوان مورد عنايات دوست قرار گرفت، ديگر چه كسى مى تواند او را از راهى كه انتخاب نموده، جدا سازد؟! در جايى مى گويد:
|
اى از فروغ رويت، روشن، چراغ ديده |
مانند چشم مستت، چشم جهان نديده |
|
|
هر زاهدى كه ديده، ياقوتِ مِىْ فروشت |
سجّاده، ترك داده، پيمانه دركشيده[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٣، ص ٩٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٠٦، ص ٣٦٤.