جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٢ - غزل ١٨٧ دوستان دختر رز توبه زمستورى كرد
|
زاهدى را كه نبودى چو صوامع، جايى |
بين كه در كنج خرابات، مقام است امروز[١] |
|
|
غنچه گلبُن طبعم ز نسيمش بشكفت |
مرغ شبخوان، طرب از برگ گل سورى كرد |
|
همان گونه كه گشوده شدن گل سرخ، موجبات طرب و خوشىِ مرغ شبخوان (بلبل) را فراهم مى سازد، نسيم فطرت توحيدى درونىام وزيدن گرفت و از مشاهدات دوست بهره مندم ساخت و طبعم را به گفتار عاشقانه وا داشت.
به گفته خواجه در جايى:
|
بلبل از فيض گل آموخت سخن، ورنه نبود |
اين همه قول و غزل، تعبيه در منقارش[٢] |
|
و در جاى ديگر:
|
چو حافظ ماجراى عشقبازى |
نمىگويد كسى بر وجه احسن[٣] |
|
|
حافظ! افتادگى از دست مده، زآنكه حسود |
عِرْض ومال ودل ودين، در سر مغرورى كرد |
|
آرى، تواضع وافتادگى، بشر را به مقامات بلند و فطرت توحيدى خود متوجّه مىسازد؛ كه:
١٣٣١
«مَنْ تَواضَعَ، عَظَّمَهُ اللَّهُ وَرَفَعَهُ.»
[٤]: (هركس فروتنى نمايد، خداوند او را بزرگ داشته و بالا مى برد.)؛ ولى كسى كه به خود مغرور باشد و تكبّر ورزد، از رسيدن به مقامات معنوى محروم مانده و مطرود درگاه الهى خواهد شد، همان گونه.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٧، ص ٢٤٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٣، ص ٢٦١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٣٤٥.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب التّواضع، ص ٤٠٦.