جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٥ - غزل ٢٢١ صبا وقت سحر بوئى ز زلف يار مى آورد
نيست؛ زيرا بشر تا قدم اوّل را برندارد، ممكن نيست قدم دوّم را بردارد، و هكذا ...
|
من آن شاخ صَنَوْبَر را، ز باغ سينه بر كَندم |
كه هر گل كز غمش بشكفت، محنت، بار مى آورد |
|
نظر من در گذشته از اعمال عبادى، حور و غلمان و بهشتِ «جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ»[١]: (بهشتهايى كه از زيرش رودهايى جارى است) بود، لذا اين بىتوجهى به دوست نمى گذاشت در باغ سينهام گلهايى كه از غم او وجود دارد، بشكفد و عطر و طراوت او را با مشام جانم استشمام نمايم؛ امّا آن توجّه خشك را از صفحه سينه بركندم و يكباره در عبادات متوجّه دوست شده و در عمل به اخلاص واقعى پرداختم، تا رفته رفته، غمش گلهاى با طراوت تجلّيات را در صفحه سينهام گشود و به ديدارش نايل آمده و به «رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ»[٢]: (خشنوديى از جانب خدا) دست يافتم.
به گفته خواجه در جايى:
|
فاش مى گويم و از گفته خود دلشادم |
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم |
|
|
سايه طوبى و دلجويى حور و لب حوض |
به هواى سر كوى تو برفت از يادم |
|
|
نيست بر لوح دلم جز الفِ قامت يار |
چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم[٣] |
|
و شايد مى خواهد بگويد: من در گذشته، از بس در فراق يار بسر بردم و به محنت عشقش گرفتار آمدم، از عشق ورزى به او توبه نمودم و آن شاخ صنوبر را از باغ سينه بركندم و:
|
ز بيم غارت چشمش، دل خونين رها كردم |
ولى مى ريخت خون در رَهْ، بدين هنجار مى آورد |
|
[١] ( ١، ٢) آل عمران: ١٥.
[٢] ( ١، ٢) آل عمران: ١٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٩، ص ٣١٥.