جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٧ - غزل ٢٢١ صبا وقت سحر بوئى ز زلف يار مى آورد
حتماً همه آنها، جز بندگان مخلَص و پاك شدهات را گمراه خواهم نمود.) در جايى مىگويد:
|
بعد از اينم، چه غم از تيرِ كج انداز حسود |
كه به محبوبِ كمان ابروى خود پيوستم[١] |
|
و ممكن است منظور خواجه از «خصم»، زاهد قشرى، و يا واعظ باشد.
|
به قول مطرب و ساقى، برون رفتم گه و بيگه |
كز آن راهِ گران، قاصد، خبر دشوار مى آورد |
|
اين نفحات طرب آورنده و تجلّيات دوست بود كه مرا گاه گاه از خود و تعلّقات عالم طبيعت جدا مى ساختند و به مشاهدهاش نايل مى شدم؛ وگرنه راه يافتن به وصالش امرى نبود كه با تعلّقات و وابستگيها بتوان بدست آورد.
١٨٥٨
«أَسْأَلُكَ أَنْ تُنيلَنى مِنْ رَوْحِ رِضْوانِكَ، وَتُديمَ عَلَىَّ نِعَمَ امْتِنانِكَ. وَها! أَنَا بِباب كَرَمِكَ واقِفٌ، وَلِنَفَحاتِ بِرِّكَ مُتَعَرِّضٌ، وَبِحَبْلِكَ الشَّديدِ مُعْتَصِمٌ، وَبِعُرْوَتِكَ الْوُثْقى مُتَمَسِّكٌ.»
[٢]: (از تو درخواست مى كنم كه مرا به آسايش مقام رضا و خشنودىات نايل سازى، و نعمتهايى را كه به من منّت نهادى، پاينده دارى، هان! من اكنون به درگاه كرمت ايستاده، و در معرض نسيمهاى الطافت درآمده، و به رشته محكم تو چنگ زده، و به دستگيره مطمئنّت درآويختهام.)
|
عجب مى داشتم ديشب، ز حافظ جام و پيمانه |
ولى مَنْعش نمى كردم، كه صوفى وار مى آورد |
|
سرانجام در بيت ختم، خواجه برمى گردد به مطلع غزل و مى گويد: صبا، وقت سحر بويى ز زلف يار مى آورد، ولى من در شگفت بودم از خود، كه من كجا و بهره گيرى از ديدار دوست كجا؟ با اين همه، سخنى با صبا نمى گفتم، كه چه شده كه محبوب مرا اين چنين مورد لطف قرار داده؟ و او هم صوفى وار و سخاوت مندانه،.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٣، ص ٣٠٥.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.