جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٣ - غزل ٢٠٠ روشنى طلعت تو ماه ندارد
لذا مى گويد:
|
جانبِ دلها نگاهدار، كه سلطان |
مُلك نگيرد، اگر سپاه ندارد |
|
اى دوست! تو به وسيله ما شناخته مى شوى و سلطنتت برپاست. اگر ما، و بلكه همه عالم نبودند، مقام و منزلت تو آشكار نمى گشت؛ كه:
٢٠٩٧
«كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً [خَفِيّاً ظ]، فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَىْ أُعْرَفَ.»
[١]: (من، گنجى پنهان بودم كه خواستم شناخته شوم، لذا مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم.).
حال كه چنين است، پس به ما اين گونه بىعنايتى منما، كه:
١٥٠٤
«إِلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أَبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إِلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ. إِلهى! نَفْسٌ أَعْزَزْتَها بِتَوْحيِدكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟»
[٢]: (بار الها! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند، و مشتاقان خود را از مشاهده ديدار نيكويت محجوب مگردان.
معبودا! چگونه جانى را كه با توحيدت گرامى داشتى، با پستى هجرانت خوار و ذليل مى گردانى؟)
|
ديدهام آن چشمِ دل سيه كه تو دارى |
جانبِ هيچ آشنا نگاه ندارد |
|
محبوبا! با آن چشمان سياه و جمال جذّابت گويا قصد كشتن و نابودى همه عاشقان و آشنايان و نزديكان درگاهت را دارى و نمى خواهى با وجود خويش، آنان از خود و كمالِ خود دم زنند؛ كه:
١٤٣٤
«وَبِعِزَّتِكَ الَّتى لا يَقُومُ لَها شَىْءٌ.»
[٣]: ( [از تو مسألت دارم ...] به عزّت و عظمتت كه هيچ چيزى در برابر آن پا برجا نيست.).
و به گفته خواجه در جايى:.
[١] - مصابيح الانوار، ج ٢، ص ٤٠٥.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٦.