جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤ - غزل ١٨٢ دوش آگهى ز يار سفر كرده داد باد
|
كارم بدان رسيده كه همرازِ خود كنم |
هر شام، برق لامع وهر بامداد، باد |
|
|
هر شب هزار غم به من آيد ز عشق تو |
يا رب! كه هر دمم، غم عشقت زياد باد |
|
معشوقا! حال كه بازم به فراق مبتلا ساختى و عنايات و الطاف خود را از من گرفتى، كارم بدانجا كشيده شده كه شبها در آتش عشقت مى سوزم و تاريكىاش بر غمم مى افزايد، و روزها در انتظار نفحات دوبارهات بسر مى برم. الهى! كه اگر غمى هست، فقط غم عشق تو باشد و هر لحظه زياده گردد.
آرى، عاشق دلباخته بايد چنان باشد و چنين تقاضايى را داشته باشد؛ زيرا تنها با اين سوختن است، كه قابليّت ديدار مى يابد و به مقصود خويش نائل مى گردد، و زبان حال او اين مى شود كه:
١٣٠٠
«إلهي! ... كَرْبى لا يُفَرِّجُها سِوى رَحْمَتِكَ، وَضُرّى لا يَكْشِفُهُ غَيْرُ رَأْفَتِكَ، وَغُلَّتى لا يُبَرِّدُها إِلّا وَصْلُكَ، وَلَوْعَتى لا يُطْفِئُها إلّالِقاؤُكَ.»
[١]: (بار الها! ... غم و اندوه شديدم را جز رحمتت پايان نمى دهد، و رنج و آلامم را جز رأفت و مهربانيت برطرف نمى سازد، و سوز و حرارت درونيم را جز وصالت فرو نمى نشاند، و آتش درونيم را جز لقايت خاموش نمى كند.)
|
از دست رفته بود، وجودِضعيف من |
صبحم به بوى وصل تو، جان باز داد، باد |
|
محبوبا! آتش و سوز عشق تو درگذشته چنان در من اثر گذاشت كه وجودم به نابودى كشيده شد، ولى چون صبحگاهان نسيمهاى رحمتت وزيدن گرفت و بوى وصالت را به مشام جانم رسانيد، به من حيات دوباره اى عنايت نمودى.
به گفته خواجه در جايى:.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩.