جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٣ - غزل ٢٠٢ روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
١٦٥٤
وَأَنَّ الرّاحِلَ إِلَيْكَ قَريبُ المَسافَةِ.»
[١]: (خدايا! من راههاى خواسته ها و حوايج به سوى تو را باز، و چشمههاى اميد به تو را پر آب و لبريز، ... مىيابم، و مى دانم كه تو براى اميدواران [اميدوار] در جايگاه اجابت و پذيرش قرار دارى، و براى پريشان خاطران [پريشان خاطر] در كمين يارى و كمك رسانى هستى ... وآنكه به سوى تو كوچ مىكند، مسافتش نزديك مى باشد.)
|
شكر ايزد، كه به اقبالِ كُلَه گوشه گل |
نخوت باد دِى و شوكت خار آخر شد |
|
كنايه از اينكه: چون دوست جلوه كرد و وى را محيط به موجودات و با ايشان مشاهده نمودم، ديگر تند بادهاى حوادث نتوانستند مرا از ديدار او جدا كنند، و مظاهر نتوانستند در نظرم جلوه اى داشته باشند تا از اويم باز دارند.
محبوبا! تو را شاكرم كه مرا به ديدارت شادمان نمودى؛ كه:
١٤٥٨
«أَنْتَ الَّذى أَشْرَقْتَ الْأَنْوارَ فى قُلُوبِ أَوْلِيآئِكَ حَتّى عَرَفُوكَ وَوَحَّدُوكَ، [وَجَدُوك] وَأَنْتَ الَّذى أَزَلْتَ الْأَغْيارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبّآئِكَ حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ وَلَمْ يَلْجَأُوا إِلى غَيْرِكَ.»
[٢]: (تويى كه انوار را در دلهاى اوليائت تابانيدى، تا اينكه به مقام معرفت و توحيدت نائل آمدند؛ [يا: تو را يافتند.] و تويى كه اغيار را از دل دوستانت زدودى، تا اينكه غير تو را به دوستى نگرفته و به غير تو پناه نبردند.)
|
باورم نيست ز بد عهدى ايّام هنوز |
قصّه غُصّه، كه در دولت يار آخر شد |
|
روزگار هجران و بىاعتنايى محبوب و ناراحتيهاى ايّام فراق به حدّى طولانى شد، كه اكنون پس از سپرى شدن آن روزگار باورم نمى آيد كه قصّه غصّه هايم به پايان رسيده باشد. و گويا رسيدن به وصالت را در رؤيا ديدهام ..
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٧.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.