جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٢ - غزل ٢٠٩ سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
مىنمايد. كنايه از اينكه: تمامى كارهاى دوست با ما، جز لطف و عنايت و حُسن نيست.
در جاى ديگر در تقاضاى اين معنى مى گويد:
|
چو عاشق مى شدم گفتم: كه بُردم گوهر مقصود |
ندانستم كه اين دريا، چه موج بيكران دارد |
|
|
به فَتْراك ار همى بندى، خدا را زود صيدم كن |
كه آفتهاست در تأخير و طالب رازيان دارد |
|
|
چه عذر از بخت خود گويم، كه آن عيّارشهرآشوب |
به تلخى، كُشت حافظ را و شكّر در دهان دارد[١] |
|
|
به عمرى، يك نَفَس با ما چو بنشينند، برخيزند |
نهال شوق در خاطر چو برخيزند، بنشانند |
|
دوست پس از عمرى، نَفَسى با ما مى نشيند، هنوز بهره اى از جمالش نگرفته رُخ مى پوشاند و نهال شوق خود را در خاطرمان گذارده و مى رود، اين بيت هم گله اى است از محبوب (و در واقع علّت اين امر و دوام نداشتن وصالش، خودِ ما هستيم، وگرنه او جز لطف و محبّت به بندگانش روا نمى دارد)؛ كه:
١٥١١
«وَأَنَّكَ لا تَحْجُبُ عَنْ خَلْقِكَ إِلّا أَنْ تَحْجُبَهُمُ [تَحْتَجِبَهُمُ] الْأَعْمالُ [الآمالُ] دُونَكَ.»
[٢]: (و به درستى كه تو از خلق در حجاب نيستى، جز آنكه اعمال [يا: آرزوهاى] آنان در حجابشان نگاه داشته).
|
چو منصور از مراد آنان كه بردارند، بردارند |
كه با اين درد اگر دربند در مانند، در مانند |
|
شايد مى خواهد بگويد: آنان كه از سلوك بهره و ثمرى گرفته و به كمالاتى راه يافتهاند، از حقايق سخنها خواهند گفت. و چنانچه به مانند منصور به دار كشيده.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٨، ص ١٢٧.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٧٨.