جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٣ - غزل ١٩٠ در نمازم خم ابروى تو در ياد آمد
خواجه با تمثيل يوسف ٧ و زليخا مى خواهد بگويد: اى دوست! حال كه پس از سالها فراق مرا به ديدارت نائل ساختى، ديگر به هجرانم گرفتار مساز؛ زيرا مرا تاب و تحمّل دورىات نمى باشد؛ كه:
١٤٢٤
«إِلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أَبوابَ رَحْمَتِكَ؛ وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إِلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ. إِلهى! نَفْسٌ أَعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟»
[١]: (بار الها! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند، و دوستان خود را از مشاهده ديدار نيكويت محجوب مگردان. معبودا! چگونه كسى را كه با توحيدت گرامى داشتى، با پستى هجرانت خوار مى گردانى؟)
|
دلفريبان نباتى، همه زيور بستند |
دلبر ماست، كه با حُسن خداداد آمد |
|
خواجه در اين بيت نيز به چگونگى مشاهده خود اشاره كرده و مى گويد: زيبا رويانِ اين جهان، به زيور زيبايند و جلوه گرى دارند، ولى جمال معشوقِ حقيقى ما، به خود زيباست، نه به زيور؛ يعنى، اگر موجودات، كمالى دارند، كمالاتشان به اوست و جداى از آنان مى باشد؛ ولى دوست ما به خود، جميل است و صفات و كمالاتش عين ذات اوست؛ كه: «قُلْ: هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ»[٢]: (بگو: او خداى يكتاست.)
|
زير بارند درختان، كه تعلّق دارند |
اى خوشا سرو! كه از بند غم آزاد آمد |
|
كنايه از اينكه: بار تعلّقات و توجه به كثرات، بشر را در زندان عالم طبيعت، دست و پا بسته نگاه داشته؛ كه:
١٣٦٠
«أَلدُّنْيا سِجْنُ المُؤْمِنِ.»
[٣]: (دنيا، زندان مؤمن است.) خوشا! حال كسى كه از بند و زندان عالم طبيعت آزاد گشته و در عين بهره مندى از نعمتهايش، از آن تجافى و جدايى داشته، و در نتيجه، از غم و اندوهش آزاد باشد؛ كه:
١٣٦١
«يا أَباذَرٍّ! إِذا دَخَلَ النُّورُ الْقَلْبَ، إِنْفَسَحَ الْقَلْبُ وَاسْتَوْسَعَ. قُلْتُ: فَما عَلامَةُ ذلِكَ؟ بِأَبى أَنْتَ وَأُمّى،
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - توحيد: ٢.
[٣] - بحارالانوار، ج ٧٧، ص ١٥٩ روايت ١٣٩.