جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨ - غزل ١٨٣ در آن هوا كه جز برق اندر طلب نباشد
|
در آن هوا كه جز برق، اندر طلب نباشد |
گر خرمنى بسوزد، چندان عجب نباشد |
|
محبوبا! چون به صفت جلال جلوه نمايى و برق غيرتت نخواهد كسى از خود دم زند، من نيز اگر در اين ميان خرمن هستىام بسوزد و به نابودى گرايم، چيز عجيبى نيست؛ زيرا سنّتت اين بوده و هست كه جز تو كسى از انانيّت دم نزند؛ ناچار بايد عاشقانت را بسوزى و نابود سازى و سپس آنان را به نيستى و فنايشان آگاه نمايى، تا به كمال خويش راه يابند؛ كه:
١٣٠٢
«إِلهى! هَبْ لى كَمالَ الإِنْقِطاعِ إِلَيْكَ، وَأَنِرْ أَبْصارَ قُلُوبِنا بِضيآءِ نَظَرِها إِلَيْكَ، حَتّى تَخْرِقَ أَبْصارُ القُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ الى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ، وَتَصيرَ أَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ.»
[١]: (معبودا! انقطاع كامل از غير به سوى خويش را به من عطا فرما، و ديده دلهاى ما را به روشناييى كه تو را مشاهده كند، روشن ساز، تا حجابهاى نور را دريده و در نتيجه، به كان عظمت واصل گشته، و جانهايمان به مقام قدس عزّتت بپيوندد.).
و نيز:
١٣٠٣
«إِلهى! وَأَلْحِقْنى بِنُورِ عِزِّكَ الْأَبْهَجِ، فَاكُونَ لَكَ عارِفاً، وَعَنْ سِواكَ مَنْحرِفَاً، وَمِنْكَ خآئِفاً [مُراقِباً].»
[٢] (بار الها! و مرا به درخشانترين نور مقام عزّتت بپيوند، تا عارف و شناساى تو بوده، و از غير تو رو گردانده، و تنها از تو ترسان [و مراقب] باشم.).
[١] ( ١، ٢) اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] ( ١، ٢) اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.