جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٧ - غزل ٢٠٧ ساقى حديث سرو و گل و لاله ميرود
|
حافظ! چو آب لطف، ز نظم تو مى چكد |
حاسد، چگونه نكته توانَد بر آن گرفت؟[١] |
|
و نيز مى گويد:
|
حافظ! ببر تو گوى فصاحت، كه مدّعى |
هيچش هنر نبود و خبر نيز، هم نداشت[٢] |
|
|
باد بهار، مىوزد از بوستان شاه |
وز ژاله، باده در قَدَح لاله مى رود |
|
نفحات و نسيمهاى بهار تجلّيات الهى از گلزار جمالش وزيدن گرفته، همراه با طراوت و شبنمهايى دل داغديده و سوختگان عشق محبوب را حياتى تازه عطا مىكند و به ديدارش بهرهمند مى سازد. به گفته خواجه در جايى:
|
بوى مشك خُتَن از باد صبا مى آيد |
اين چه بادى است كز او، بوى شما مى آيد؟ |
|
|
عشق جان سوز تو، پيوسته مرا مى پرسد |
پادشاهى است، كه يادش ز گدا مى آيد |
|
|
بر ندارم دل از آن، تا نرود جان ز تنم |
گوش كن، كز سخنم بوى وفا مى آيد[٣] |
|
لذا باز مى گويد:
|
آن چشم جاودانه عابدْفريب بين |
كَشْ كاروان سِحْر، به دنباله مى رود |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٧، ص ٨٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٣، ص ٩٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٩، ص ٢٢٠.