جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٣ - غزل ١٩٤ دلم بىجمالت صفائى ندارد
درخواست مى كنم كه پايانى كمتر از لقايت نداشته باشد، تا زندهام مرا بر آن باقى دار، و هنگام گرفتن جانم نيز بر آن بگير، و وقتى كه مرا [در قيامت] بر انگيختى بر همان ايمانم برانگيز.)
|
اگرچه دلم رفت، ليكن غمش نيست |
به جز آن خَمِ زلف، جايى ندارد |
|
محبوبا! اگرچه توجّه به تو، دل و خواطر عوالم خيالى و توجّهاتِ به غير تو را از من گرفت، چه غم دارم كه تو را با كثرات، و در كثرات، نه جداى از آنها مشاهده مىكنم؛ كه:
١٣٩٣
«وَأَنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إِلَىَّ فى كُلِّ شىْ ءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ.»
[١]: (و تويى كه خود را در هر چيزى به من شناساندى، تا تو را آشكارا در هر چيزى ديدم.) و همچنين:
١٧٣١
«إِلهى! أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَى الآثارِ، فَارْجِعْنى إِلَيْكَ بِكِسْوَةِ الأَنوارِ وَهِدايَةِ الإِسْتِبْصارِ، حَتّى أَرْجِعَ إِلَيْكَ مِنْها، كَما دَخَلْتُ إِلَيْكَ مِنْها، مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إِلَيْها، وَمَرْفُوعَ الهِمَّةِ عَنِ الإِعْتِمادِ عَلَيْها؛ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ.»
[٢]: (بار الها! خود امر فرمودى به بازگشت به آثار و مظاهرت، پس مرا با پوشش انوار و راهنمايى كه تو را با ديده دل مشاهده كنم، به خويش باز گردان، تا همچنانكه از طريق آنها به تو وارد شدم، از طريق آنها نيز به سوى تو باز گردم، در حالى كه درونم از نظر به آنها مصون و محفوظ مانده، و همّتم از تكيه و بستگى بر آنها برداشته شده باشد؛ كه تو بر هر چيزى توانايى.)
|
از اين سينه تنگ ترسم كه تيرش |
رَوَد جاى و آنگه دوايى ندارد |
|
در واقع، مطلوب خواجه آن است كه هدف تير دوست گردد، و دواى وى هم همان هدف تير دلدار شدن است، ولى كلام را به گونه اى بيان مى كند كه گويا چنين.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.