جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٩ - غزل ١٩٢ دست از طلب ندارم تا كام من برآيد
|
من عمر، در غم تو به پايان برم ولى |
باور مكن كه بىتو زمانى بسر برم[١] |
|
|
هر يك شكن ز زلفت، پنجاه شست دارد |
چون اين دل شكسته، با آن شكن برآيد؟ |
|
اى دوست! اين گونه كه مى نگرم همه مظاهرت را از طريق كثرات گرفتار و صيد نموده و به دام خود افكندهاى، ديگر براى چون منى شكسته بال و پر، و يا شكسته دل جايى نمانده است. سخنى است عاشقانه.
در واقع خواجه مى خواهد بگويد: جايى كه در دام زلف و مظاهرت، انبياء و اولياء : صيدت شده باشند، مرا چه ارزش كه صيد تو باشم؟.
و ممكن است منظور خواجه از بيت، معنايى باشد كه در حاشيه حافظ قدسى[٢] نوشته شده است.
|
بر بوى آنكه در باغ، يابد گلى چو رويت |
آيد نسيم و هر دم، گِرد چمن برآيد |
|
در واقع مى خواهد بگويد: اى دوست! علّت آنكه در چمنزار مظاهرت بر گِرد هر مظهرى مى گردم، آن است كه گُلِ جمال تو را با ديده دل از طريق ايشان مشاهده نمايم؛ زيرا دانستهام تو با آنها، و محيط به آنهايى، و با ايشان مى توانمت بيابم: كه:
«فَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ، وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»[٣] (پس پاك و منزّه است خدايى كه [عالم] ملكوت هر چيزى تنها به دست اوست، و تنها به سوى او بازگشت مى كنيد.) به گفته خواجه در جايى:
|
دلم را شد سر زلف تو مسكن |
بدين سانش فرو مگذار و مشكن |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٥، ص ٢٩٤.
[٢] - ص ١٦٣.
[٣] - يس: ٨٣.