جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٨ - غزل ١٩٢ دست از طلب ندارم تا كام من برآيد
معشوقا! عمرى به اشتياق نوشيدن جرعه اى آب حيات از لبان و تجلّيات روح بخشت به سر بردم، جانم به لب آمد و سرانجام قطره اى از آن نصيبم نگشت.
حال بيا:
|
بكن معاملهاى، وين دل شكسته بخر |
كه با شكستگى ارزد، به صد هزار درست |
|
|
شدم زعشق تو شيداى كوه و دشت و هنوز |
نمىكنى به ترحّم، نطاق سلسله سست[١] |
|
آرى، نوشيدن آب حيات از لبان محبوب، سرمايه اى بس عظيم از محبت او و بندگى خالصانه اى را تمنّا مى كند، و تا عاشق آن سرمايه را نداشته باشد، كجا وى را آب حيات مى بخشند؟ و چگونه تقاضاى آن برايش سزاوار است؟ به گفته خواجه در جايى:
|
زِ زَرت كنند زيور، به زَرَت كشند در بَر |
منِ بينواىِ مضطر، چه كنم كه زر ندارم؟ |
|
|
دگرم مگو كه خواهم، كه ز درگهت برانم |
تو بر اين و من بر آنم، كه دل از تو بر ندارم[٢] |
|
|
گفتم به خويش: كزوى برگير دل، دلم گفت |
كار كسى است اين كو، با خويشتن برآيد |
|
با خود گفتم: حال كه دلدار به من عنايتى ندارد و مرا از ديدارش بهره مند نمىسازد، دل از او برگيرم، دلم گفت: آرى، دل كندن از او كار هشياران است نه عاشقان و فريفتگانش؛ كه:
١٣٧٥
«إِلهى! كُلَّما أَخْرَسَنى لَؤْمى، أَنْطَقَنى كَرَمُكَ، وَكُلَّما آيَسَتْنى أَوْصافى، أَطْمَعَتْنى مِنَنُكَ.»
[٣]: (بار الها! هر گاه نارساييها و اعمال زشتم مرا از گفتار در پيشگاهت نگاه مى دارد، كرم و بزرگوارى تو مرا به سخن گفتن مى دارد؛ و هر زمان خصلتهايم مرا مأيوس مى كند، احسانهاى تو مرا به طمع مى آورند.- به گفته خواجه در جايى:
|
بيدار، در زمانه نديدى كسى مرا |
در خواب اگر خيال تو گشتى مصوّرم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٠، ص ٧١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٠، ص ٣٣٦.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.