جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٥ - غزل ٢٠٤ ز دل بر آمدم و كار بر نمى آيد
خواجه در اين غزل از مصيبتهاى روزگار هجرانش سخن مى گويد. و با اين ابيات تقاضاى ديدار دوست را مى نمايد.
|
ز دل بر آمدم و كار، بر نمى آيد |
ز خود بدر شدم و يار، در نمى آيد |
|
|
مگر به روى دلاراىِ يار من، ورنه |
به هيچ گونه دگر كار بر نمى آيد |
|
خلاصه دو بيت آنكه: از عوالم مثاليّه و خياليّه طبع و حتّى از خود هم بيرون شدم، امّا مشكل عشق و هجران من حلّ نگرديد و يار مرا نپذيرفت و به خود راه نداد و وصالم ميسّر نگشت. چه مى توان كرد، جز آنكه دلدار با جلوه اى چاره ساز من گردد و با ديدارش مرا از من بگيرد تا به مشاهدهاش راه يابم؛ وگرنه: به هيچ گونه دگر كار بر نمى آيد؛ كه:
١٤٦٩
«مِنْكَ أَطْلُبُ الوُصُولَ إِلَيْكَ، وَبِكَ أَسْتَدِلُّ عَلَيْكَ؛ فَاهْدِنى بِنُورِكَ إِلَيْكَ.»
[١]: (از تو وصالت را خواستارم؛ و به تو، بر خودت راهنمايى مى جويم؛ پس مرا با نور خويش، به سويت رهنمون شو.)
|
در اين خيال، بسر شد زمانِ عمر و هنوز |
بلاى زلف سياهت بسر نمى آيد |
|
معشوقا! عمرم بدين آرزو به پايان آمد تا شايد روى دلاراى تو را در كنار مظاهر و با مظاهر مشاهده كنم و از هجران تو رهايى يابم، امّا جلال و زلف سياه و عالم.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.