جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٢ - غزل ٢٢٦ غلام نرگس مست تو تاجدارانند
مىداشتند تا هركس را توانايى ديدارت نباشد.
در واقع، اين تو بودى كه بدين سبب نمى خواستى سرّت براى هركس آشكار شود، ولى چه مى توان كرد كه نسيمها و نفحات قدسىات چون وزيدن گيرد، حجاب كثرات را از جمالت بر كنار كرده و اسرار پنهانىات را آشكار نموده و مرا به ديدارت نايل مى گرداند و اشك شوق فرو مى ريزم؛ و يا ديگر بار كه به هجران مبتلا مىگردم، گريسته و سرّ درونىام از شوق ديدارت و يا غم فراقت فاش مى گردد.
ولى چه مى توان نمود؟ كه نه تو مى توانى همواره جمالت را براى همه كس در حجاب كثرات نگاه دارى و بر فريفتگان و دلدادگانت ظهور ندهى؛ و نه من مى توانم عشق به تو را مخفى بدارم؛ زيرا اشك چشمانم راز مرا آشكار مى سازد.
در واقع، خواجه با اين بيان تمنّاى ديدار دوست را مى نمايد.
|
به زير زلفِ دوتا، چون گذر كنى، بينى |
كه از يمين و يسارت، چه بىقرارانند |
|
اى دوست! به بىقراران و فريفتگان خويش ترحّم كن و با پرده بردارى از كثرات، از ديدارت محرومشان مگردان. و سپس ببين چگونه عاشقانت را به تجلّيات جمالى و جلالىات بىقرار مى سازى.
و ممكن است بخواهد بگويد: اى دوست! خود را در زير حجابهاى كثرات جلالى و جمالىات پنهان ساخته اى كه كار عاشقانت براى ديدارت دشوار گشته، و عالم خلقى مظاهرت ايشان را از عالم أَمْرى آنان غافل ساخته، مالك هر دو تو مىباشى؛ كه: «أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ»[١]: (آگاه باشيد! كه [عالم] خلق و امر تنها از آنِ اوست.) عنايتى فرما و به بىقرارىشان براى ديدارت خاتمه بده.
و يا مى خواهد بگويد: اى دوست! همه عالم را از طريق عالم اسماء و صفات.
[١] - اعراف: ٥٤.