جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤١ - غزل ٢٢٦ غلام نرگس مست تو تاجدارانند
خواجه در بيشتر ابيات اين غزل با بيانات عاشقانهاش، اظهار اشتياق به دوست نموده و مى گويد:
|
غلامِ نرگس مست تو، تاج دارانند |
خراب باده لعل تو، هوشيارانند |
|
محبوبا! نه تنها چشمان مست و جذبات جمالت مرا فريفته و غلام خود نموده، بلكه تاج دارانى هم كه بر ممالك حكومت مى نمايند، و آنانى كه هشيارند، همه غلام حلقه به گوش، و بنده و عاشق و سرگردان و خراب جذبه جمال و چشم مست تواند، و خود نمى دانند.
در واقع، مىخواهد بگويد: همه عالم، فريفته تواند، و دانسته و ندانسته، سربندگى و خضوع و خشوع به دامان تو نهادهاند؛ كه:
١٦٤٦
«تَعْنُو الوُجُوهُ لِعَظَمَةِ اللَّهِ، وَتجلّ القُلُوبُ مِنْ مَخافَتِهِ.»
[١]: (رويها در برابر عظمت خداوند، خاضع و ذليل، و دلها از خوف او قدر و منزلت خود را مى يابد- همچنين:
١٨٢٤
«كُلُّ شَىْءٍ خاشِعٌ للَّهِ.»
[٢]: (هر چيزى در برابر خداوند خاشع است.)، عنايتى نما و پرده از جمالت برافكن تا ديده دل به ديدارت گشايم.
|
تو را صبا و مراآب ديده شد غمّاز |
وگرنه عاشق و معشوق، راز دارانند |
|
معشوقا! كثرات و مظاهرت رازدارت بودند و جمال تو را كه با آنان بود، مخفى.
[١] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى شأنه، ص ١٥.
[٢] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى شأنه، ص ١٥.