ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢٩٧ - ٣٣ - خداى عز و جل يك انگشتر بحضرت ابراهيم فرو فرستاد كه در آن شش كلمه بود - و ابراهيم آن را در انگشت كرد و آتش بر او گلستان شد
حارث اعور بامير المؤمنين اظهار داشت كه يا امير المؤمنين من بخدا شما را دوست ميدارم، آن حضرت باو فرمود اى حارث چون مرا دوست ميدارى با من طرفيت و خصومت مكن، با من بازى مكن، بر من پيشدستى مكن، با من شوخى مكن، قصد خوار كردن مرا مكن، با من مرافعه مكن، و در مقام برترى بر من نباش.
شرح
مقصود اينست كه اين كارها را با دوست نبايد كرد زيرا بعضى از آنها با دعوى دوستى موافقت ندارند و بعضى دوستى را سست ميكند و كم كم از ميان ميبرد.
٣٣- خداى عز و جل يك انگشتر بحضرت ابراهيم فرو فرستاد كه در آن شش كلمه بود- و ابراهيم آن را در انگشت كرد و آتش بر او گلستان شد.
حسين بن خالد گويد بامام هفتم عرض كردم نقش خاتم آدم ٧ چه بود؟ فرمود لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ آن خاتم را آدم از بهشت با خود آورده بود؛ و چون نوح ٧ در كشتى سوار شد خدا باو وحى كرد كه اى نوح اگر از غرق شدن ميترسى هزار بار مرا بيگانگى بخوان و از من نجات بخواه من تو را و همراهانت را كه بتو ايمان دارند از غرق نجات ميدهم، فرمود چون نوح و همراهانش در كشتى جا گرفتند باد سختى وزيد و نوح از غرق كشتى ترسيد و باو فرصت نداد كه هزار بار لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ بگويد، بزبان سريانى گفت هلوليا الفا الفا يا هاريا يا ماريا اتقن اضطراب فرو نشست و طناب شراع آرام شد و كشتى روان گرديد نوح گفت كلامى كه مرا از غرق نجات داد نبايد از دست بدهم در خاتم خود نقش كرد لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ هزار بار پروردگارا مرا اصلاح كن، خاتم سليمان بن داود اين بود: پاكست خدائى كه با كلمات خود جن را مهار كرده چون حضرت ابراهيم را در منجنيق گذاشتند كه به آتش بيندازند جبرئيل خشمناك شد، خدا باو وحى كرد اى جبرئيل براى چه خشمناك شدى؟