ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١٨٠ - ٢١٨ - اصحاب رقيم سه تن بودند
آنها بسته شد يكى از آنها بديگران گفت بخدا جز راستى شما را رهائى نميدهد بايد هر كدام شما خدا را بخواند بآنچه ميداند در آن راستگو است، يكى از آنها گفت بار خدايا اگر ميدانى كه من مزدورى گرفتم كارى براى من كرد بيك پيمانه برنج و آن را پيش من گذاشت و رفت و من آن را كشتم و از برداشت آن گله گاوى خريدم سپس آمد و همان مزد خود را از من خواست. گفتم باين گله گاو بنگر و آنها را براى خود بران، گفت همانا من پيش تو پيمانهاى برنج داشتم گفتم برو اين گاوها را ببر اينها از همانست گاوها را برد، خدايا اگر ميدانى از ترس تو اين كار را كردم گشايشى بما بده پس سنگ شكافت، ديگرى گفت بار خدايا اگر ميدانى من پدر و مادر پيرى داشتم و هر شب از شير گوسفندان خود براى آنها ميبردم يك شب دير كردم و چون آمدم خواب بودند از آن شير بآنها ندادم تا پدر و مادرم بياشامند بد داشتم آنها را از خواب بيدار كنم و بد داشتم كه برگردم و براى آشاميدن شير خود بيدار شوند و مرا نيابند و بالاى سر آنها ماندم تا سپيده دميد خدايا اگر ميدانى كه از ترس تو اين كار كردم گشايشى بما بده سنگ بيشتر شكافت تا آسمان را ديدند، ديگرى گفت بار خدايا اگر ميدانى كه دختر عمى داشتم كه از همه مردم بيشتر دوستش ميداشتم و از او كام دل خواستم سرباز زد مگر اينكه صد اشرفى طلا براى او بياورم، تكاپو كردم تا آنها را بدست آوردم و نزد او بردم و باو دادم و مرا بخود پذيرفت و چون ميان پاهايش نشستم گفت از خدا بپرهيز و مهر را بناروا مشكن من برخاستم و صد اشرفى را باو واگذاشتم، خدايا اگر ميدانى كه از ترس تو اين كار را كردم گشايشى بما بده، خدا گشايش بآنها داد و بيرون شدند.