ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١٣١ - ٨١ - براى مرد مسلمان سه دوست است
قيس بن عاصم ميگويد با گروهى از بنى تميم حضور پيغمبر شرفياب شدم وقتى بر آن حضرت بار يافتيم كه صلصال بن دهمس پيش او بود عرض كردم اى پيغمبر خدا پندى بما ده زيرا ما مردمى هستيم كه در بيابان بسر ميبريم، رسول خدا فرمود بدرستى كه با هر عزت خوارى است و با زندگانى مرگ است و با دنيا سراى ديگر است، هر چيز حسابى دارد و با هر چيزى پاينده ايست، هر عمل نيكى را ثوابيست و هر كار بدى را عقابى و هر مدتى را پايانى، اى قيس بناچار همنشينى با تو در گور آيد، او زنده بگورت آيد و تو مردهاى، اگر بزرگوار باشد تو را گرامى دارد. و اگر پست باشد تو را وانهد، سپس جز با تو محشور نشود و جز با او برانگيخته نگردى و مسئول جز او نيستى، او را شايسته و نيكو آماده كن زيرا اگر نيكو باشد با او آسوده بسر ميبرى و اگر تباه و فاسد باشد همانا از آن در وحشت و هراسى، اين همنشين كردار تو است، گفت اى پيغمبر خدا ميخواهم اين فرمايش تو در چند بيت شعر باشد كه در ميان همسايگان خويش از ساير عربها بدان افتخار كنيم و آن را حفظ نمائيم و ذخيره كنيم پيغمبر دستور داد حسان بن ثابت را حاضر كنند، گويد من شروع كردم اين موعظه را بنظم آورم و پيش از آمدن حسان آن را برشته نظم كشيدم عرض كردم يا رسول اللَّه ابياتى در نظرم آمد كه گمان دارم با فرمايش شما موافق باشد، قيس بن عاصم اين اشعار را سرود:
|
ز كردار خود دمخورى برگزين |
كه در گور باشد تو را همنشين |
|
|
پس از مرگ آماده داريش پيش |
بروزى كه آيد ندا آى پيش |
|
|
اگر دل بچيزى ببندى مبند |
بجز آنچه باشد خدا را پسند |
|
|
پس و پيش مرگت تو را نيست كس |
بجز كردهات يار و فريادرس |
|
|
بشر پيش خويشان دمى ميهمان |
بود وانگهى كوچد از اين جهان |
|