راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٩٨ - شرح اجمالى درمان عجب
نيست شگفت است از كسى كه هرگاه خدا به او عقل دهد و او را نيازمند سازد و به نادان مال و ثروت دهد بگويد: چگونه روزى يك روزم را به من نداده در حالى كه من عاقل و فاضلم و به او كه نادان است نعمتهاى دنيا را بخشيده است تا آنجا كه ممكن است آن را ظلم بداند و اين انسان مغرور نمىداند كه اگر خدا به او هم عقل مىداد و هم مال ظاهرا به ظلم شبيهتر بود، زيرا نادان فقير مىگفت: پروردگارا چرا به او عقل و ثروت دادى و مرا از هر دو محروم ساختى؟ چرا آن هر دو را به من ندادى؟ و چرا يكى از آنها را به من ارزانى نداشتى؟ و على (ع) به همين نكته اشاره فرمود آنجا كه به حضرت عرض شد:
چرا خردمندان تهيدستند؟ فرمود: «براستى عقل انسان نيز جزء روزى اوست». شگفت اين است كه خردمند درويش گاه حال نادان ثروتمند را بهتر از خود مىداند و اگر به او بگويند: آيا نادانى و ثروت نادان را با عقل و فقر خود معاوضه مىكنى؟ بيقين از آن خوددارى مىكند، و اين دلالت دارد كه خدا به او بيشتر نعمت بخشيده و از آن به شگفت نمىآيد، و نيز زن زيباى نادار زينت آلات را بر بدن زن زشت مىبيند و تعجّب مىكند و مىگويد: چگونه چنين جمالى از زينت محروم و به چنان زشترويى اختصاص داده شود در حالى كه اين زن خودخواه نمىداند كه زيبايى وى نيز جزء روزىاش به حساب مىآيد و اگر او را مخيّر سازند كه زيبايى همراه با فقر يا زشتى همراه با ثروت را برگزيند بيقين جمال را برخواهد گزيد. بنابراين خدا به اين زن زيبا بيشتر نعمت داده است. گفتار حكيم خردمند تهيدست در قلب خود كه: پروردگارا چرا مرا از دنيا محروم ساختهاى و آن را به نادانان دادهاى؟ همانند سخن كسى است كه شاه به او اسبى ببخشد، پس او بگويد: شاها، چرا به من غلام ندادهاى در حالى كه من اسب دارم. به او گفته شود: اگر به تو اسب نمىدادم تعجّب نمىكردى؟ فرض كن به تو اسبى ندادهام، آيا دادن اسب كه نعمتى است موجب و دليل آن است كه به وسيله آن نعمت ديگرى بخواهى؟ اين افكار واهى جاهلان است و نشأت گرفته از جهل و زوالش به اين است كه علمى يقينى حاصل