راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ١١٢ - داستانهاى بخيلان
ولى آنها را قى نمىكنم.
گويند: عربى بيابانى در طلب مردى به وى روى آورد در حالى كه در برابر آن مرد انجير بود. پس انجير را با عبايش پوشاند. آن عرب نشست مرد به او گفت: آيا از قرآن چيزى مىدانى؟ گفت: آرى و خواند و الزّيتون و طور سينين. مرد گفت: و التّين چه شد؟
عرب گفت: تين (انجير) در زير عباى توست.
يكى از بخيلان برادرش را دعوت كرد و تا عصر به او غذايى نداد آن مرد سخت گرسنه شد و جنون گرسنگى به او دست داد. پس صاحب خانه عود (آلت موسيقى) را برداشت و به او گفت: به جانم قسم چه آوازى را مىخواهى كه برايت بنوازم؟ گفت:
آواز ماهى تابه.
نقل شده كه محمّد بن يحيى بن خالد بن برمك بخيل بود و سخت بخل مىورزيد از يكى از خويشاوندانش راجع به او سؤال شد- خويشاوند با او انس داشت- و كسى به او گفت: سفره محمّد بن يحيى را برايم توصيف كن. گفت سفرهاش يك وجب در يك وجب است و كاسههاى او از دانه خشخاش كنده كارى شده است. گفت: چه كسى بر سر آن سفره حاضر مىشود؟ گفت: كرام كاتبين (فرشتگانى گرامى كه مىنويسند). پرسيد:
آيا كسى با او غذا مىخورد؟ گفت: آرى مگسها. پس گفت: بدا بر تو، آن سفره ويژه تو باشد در حالى كه جامهات پاره است. گفت: به خدا من يك سوزن ندارم كه آن را بدوزم.
گفت: از محمّد بن يحيى عاريه مىگرفتى؟ گفت: اگر محمّد خانهاى پر از سوزن مىداشت كه از بغداد تا نوبه امتداد مىداشت، آنگاه جبرئيل و ميكائيل مىآمدند و يعقوب (ع) به همراهشان بود و ضمانت او مىكردند و از او مىخواستند كه به آن دو فرشته سوزنى عاريه بدهد تا با آن پيراهن يوسف را كه از پشت پاره شده بدوزند عاريه نمىداد.
گويند: مروان بن ابى حفصه بخيل بود و از روى بخل گوشت نمىخورد تا سخت به