ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٣٥٣ - سوم - رابطهء انسان با جهان هستى
مى گرديم . هيچ شوخى خطرناك در اين دنيا وجود ندارد كه به پايهء خطرناك بودن شوخى با جهان هستى و قوانين جاريه در آن برسد . گذشت لحظات عمر جدى است ، هرگز امكان ندارد كه جهان يك لحظه از حركت بايستد و به اين شوخى من كه من مى خواهم از قطار طولانى و متحرك دائمى زمان پياده شوم و اين قطار بايستد و بمن مهلت بدهد كه با انگشتانم يك بشكن بزنم و سپس سوار قطار شوم و راه قانونى خود را در پيش بگيرم . هرگز قوانين هستى اين شوخى را از من نخواهد پذيرفت كه كارى نكرده نتيجه اى را بدست بياورم كه استناد آن نتيجه براى من منطقى بوده باشد . چگونه شوخى كنم با آن قوانين جاريه در هستى كه اگر يك موى ابرويم كج شود و در برابر چشمم قرار بگيرد ، يك ماه در فضا بوجود خواهد آورد آيا با اين قانون مى توانم شوخى كنم كه مى گويد : هر عملى در اين جهان ، عكس العملى را بدنبال خود خواهد آورد آيا قوانين جاريه در هستى روزى اجازه خواهد داد كه از هستهء هلو ، گردو بيرون بياورم و از نطفهء موش بچهء فيل انتظار داشته باشم اين چگونه شوخى است كه براى دفع بيمارى زهر كشنده را بخورم و بگويم : خوش باش كه در اين جهان هيچ چيز شرط هيچ چيز نيست مى گوئيد ما انسانها موجوداتى هستيم كه مى توانيم از اين شوخىها بطور فراوان براه بيندازيم مى گويم : بلى ، و بالاتر از اين شوخىها را هم مى توانيم براه بيندازيم و با كمال جديت دست به خودكشى ببريم و حتى بالاتر از اين شوخى هم در قاموس ما انسانها پيدا مى شود و آن اين كه براى اشباع حسن قدرت پرستى خود و براى اشباع خودكامگىهاى خود ، ميليونها انسان زنده را به خاك و خون مى كشيم و در پايان كار اين قصابى افتخار آميز مدال قهرمانى را بر روى سينهء خود نصب نموده و با خاطرى آسوده شراب سكر آور را در پياله اى مرصع نوش مى كنيم آن چنانكه يك پزشك با وجدان فقط با تحرك وجدان انسانيش ، انسانى را از خطر مرگ نجات مى دهد