ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٨٢ - عامل تخريبى ١٧١ جز اين نيست ١٨٧ ها در شناخت قطعه قطعههاى انسان
دارد ، حتى زندگى عينى انسانها را در اجتماع نيز توجيه ميكند و ديگر ابعاد انسانى را از كار مى اندازد . جوامع فراوانى كه به اصطلاح خود را متمدن ناميدهاند ، امروز واقعيت هر پديده و نهاد انسانى را بر مبناى سود و لذت تفسير ميكنند اگر اين سود و لذت را به نحوى تفسير مى كردند كه شامل نفع حقيقت - گرائى و لذائذ واقع بينى و مالكيت بر شخصيت كه اگر به طور منطقى توضيح داده شود و طعم عاليترين لذت آنرا كه عشاق حيات طبيعى حتى در رؤيا هم نمى توانند ببينند ، قابل چشيدن بوده باشد ، باز قدم بسيار بزرگ در پيش برد انسانيت برداشته مى شد ، ولى متأسفانه اين چهرهء نسبتا با اهميت و با ارزش سودجوئى و لذت پرستى ارائه نمى شود و اين دو پديده با همان معناى مبتذل كه بر مبناى خود خواهى استوار مى گردد ، جو اجتماع را مى سازد و آنگه دو مفتكر از راه مى رسند و يكى مى گويد « انسان تاريخ دارد و نهاد ندارد » دومى هم مى گويد : « انسان فقط و فقط ساختهء اجتماع است » [١] نتيجهء آن جو سازى و اين تقويت به اصطلاح فلسفى ، قرن ما را كه گفته مى شود : به قدر همهء قرون گذشته پيشرفت و گسترش علمى و صنعتى در آن صورت گرفته است ، شايستهء نام « قرن بيگانگى انسان از خويشتن » كه بيگانگى از همنوعش معلول ضرورى و قطعى آن است مى نمايد . اين جانب يك نام ديگر با اجازهء حماسه سرايان قرن بيستم ، روى اين قرن پيشنهاد مى كنم كه اگر ميل داشته باشند آنرا هم بكار ببرند ، اين نام عبارت است از « قرن خودستيزى انسان » .
سه - به طور فراوان به تجربه رسيده است كه هر بعدى از انسان كه مورد توجه عميقتر و گسترده تر از حدود منطقىاش قرار مى گيرد ، رابطهء انسان با آن
[١] - متفكر اولى ژان پل سارتر است كه جملهء بالا از وى نقل مى شود و دومى اميل دوركيم است كه در بارهء انسان هيچ بعدى جز حيات اجتماعى يا جز ساخته اجتماع بودن او را قبول ندارد .