ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٩٧ - نوزده - تصعيد حيات كمالى بدون بكار انداختن عقل امكان پذير نيست و بدون تهذيب روحى ، عقل هيچ كار انسانى انجام نخواهد داد
اثبات كند ، چنانكه گفته مى شود : طلب الدّليل بعد الوصول ألى المدلول قبيح ( مطالبهء دليل پس از وصول به خود مدلول قبيح است ) < شعر > آفتاب آمد دليل آفتاب گر دليلت بايد از وى رو متاب < / شعر > و اگر بگوئيم : اصول دريافت شدههاى بديهى وجدان نيز از گروه قضاياى عقلى مى باشند ، مى توانيم بگوئيم : اين قضيهء نهائى ( انسان زندگى خود را مى خواهد « مطلق است و مشروط نيست . ولى بنظر مى رسد كه در تفسير قضاياى عقليه نظريهء اول صحيح است ، زيرا چنانكه قضيهء » انسان با چشم مى بيند « مستند به محسوس است و تصديقش احتياجى به عمل عقلانى ندارد ، همچنين » انسان زندگى خود را مى خواهد « و بهر حال ، چه اين گونه قضايا از آن گروه قضاياى عقلى باشند كه مطلقند و چه از گروه اصول دريافت شده وجدانى بديهى ، جزء قضاياى مشروط نيستند . همهء قضاياى عقلى بدانجهت كه مشروطند بايستى به اين گونه اصول منتهى شوند ، حال اگر فرض كنيم اين قضيهء اصلى و بديهى را مورد سؤال قرار بدهيم و بگوئيم : چرا بايد انسان زندگى كند زيرا من نمى خواهم زندگى كنم عقل چگونه مى تواند انسان را الزام كند كه تو بايد زندگى كنى با نظر به كارهاى اختصاصى عقل ، هيچ راهى وجود ندارد كه عقل را به صادر كردن چنين حكمى صادر نمايد ، مگر اين كه مفهوم عقل را از راهنمائىهاى وجدان پاك و فطرت صاف باردار نموده بگوئيم : آرى عقل است كه چنين حكمى را صادر ميكند .
آن وجدان پاك و فطرت سليم كه ضرورت پيروى از عقل را در قلمرو خاص خود تصديق و تأييد ميكند . ممكن است گفته شود : مگر عقل در راهنمائىهايش نيازى به پشتيبان دارد آرى ، نياز به پشتيبانى دارد كه حجيت آنرا تصديق كند ، زيرا اگر ما با نظر به خطاهائى كه عقل در فعاليتهاى خود