ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٦٥ - نگاهى به ١٧١ حقوق حيوانات در اسلام ١٨٧
دقيق به مواد و دستورات فوق روشن مى شود ، لزوم تجديد نظر در بارهء ادعاى كسانى است كه مى گويند : « ما در كتابهاى تاريخى ، مشغول خواندن تاريخ انسانها مى باشيم » در صورتى كه هر چه مى نگريم چشمگيرترين و بيشترين سطور اين تواريخ اين كلمات و جملات است : زدند و كشتند و سوزاندند و غارت كردند و مسلط شدند و محو و نابود ساختند . . . اگر حد اقل براى يك بار هم شده ، يك نامگذارى صحيح در بارهء معانى انجام بدهند ، بايد بگويند : « ما در كتابهاى تاريخى مشغول خواندن تاريخ طبيعى موجوداتى هستيم كه انسان ناميده شدهاند » .
برگرديم به تتمهء بحث تلاش حيات براى دوام و بهبود وضع خويشتن : اين اصل اساسى حيات در خطبهء ١٣٣ از نهج البلاغه ص ١٩٢ چنين آمده است :
و اعلموا أنّه ليس من شيئى ألَّا و يكاد صاحبه يشبع منه و يملَّه ألَّا الحياة فأنّه لا يجد فى الموت راحة ( و بدانيد كه [ در اين دنيا ] چيزى وجود ندارد مگر اين كه صاحب آن چيز از آن سير مى شود [ از تكرار و ادامه اش ] و ملالت خاطر پيدا مى كند مگر زندگى كه آدمى راحت و آرامشى در مرگ نمى بيند ) يعنى بدانجهت كه معمولا انسانها نمى دانند كه ماوراى اين حيات طبيعى آن حيات حقيقى است كه از نظر عظمت و اصالت با اين حيات طبيعى قابل مقايسه نمى باشد و اگر انسان در تكاپو براى رشد معرفت و عمل كوتاهى نكند ، از آن حيات حقيقى برخوردار گشته ، راحت حقيقى را در آن حيات دريافت خواهد كرد . عدم درك اين حقيقت است كه آدميان باين حيات طبيعى سخت مى چسبند و با اين چسبيدن از چشيدن طعم حقيقى همين حيات نيز محروم مى مانند ، درست مانند اين كه براى ديدن نور لامپ ، چشم را به لامپ بچسبانند خلاصه شدت عشق و علاقه به زندگى ناشى از اين است كه آدمى مرگ را نيستى و نابودى و يا يك قلمرو تاريك و خارستان تلقى مى كند . در آيات قرآنى در موارد متعددى مغرور شدن انسان را بحيات