ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٣ - ٥ - احساس بىنيازى در دنيا مستلزم گمراهى ٦ - احساس فقر مستلزم اندوه
بيشتر مى توانيم اين اصل را به دو قضيهء روشن تحليل نمائيم : قضيهء يكم - احساس بىنيازى از مقتضيات ذات حيات طبيعى محض است و اين احساس در « حيات معقول » بوجود نمى آيد ، زيرا حيات طبيعى محض همواره در محاصرهء « آنچه كه هست ، همين است و آنچه كه بايد همين است » حركت مى كند ، و ما وارى اين قلمرو تنگ و محدود را براى خود مطرح نمى كند . بدين جهت است كه هيچ حقيقتى بنام « بايد » و « شايد » نه از درون ذاتش ( عقل و وجدان ) و نه از برون ذاتش ( پيامبران و حكماء و قانونگذاران و جامعه . . ) براى او مفهومى ندارد . اين پندار پوچ او را به احساس بىنيازى وادار مى كند و هر اندازه كه در حيات طبيعى محض بيشتر غوطه ور گردد ، احساس بىنيازى او قويتر و بنيانكنتر و تباه كننده تر مى شود و اگر هم لحظه اى بخود بيايد و احاطهء قوانين طبيعت و فشار حلقههاى زنجير رويدادهاى جبرى را احساس كند ، خود را در ظلمت اوهام و خرافات انداخته ، با جملهء « انشاء اللَّه بز بود » خود را تخدير مى نمايد ، گاهى هم كه نتوانست با جملهء مزبور خود را تخدير نمايد ، شروع مى كند به گزيدن زنجير رويدادهاى جبرى [ كه ناتوانى انسان را بخوبى اثبات مى كنند ] ، با دندانهاى خود كه به شكستن دندانهايش مى انجامد . اين احمق نمى داند - < شعر > رسن را مى گزى اى صيد بسته نبرد اين رسن هيچ از گزيدن < / شعر > مولوى قضيهء دوم - تلازم قطعى احساس بىنيازى و طغيانگرى است - اين تلازم مانند قابليت تقسيم عدد زوج به دو عدد مساوى ، هرگز قابل برطرف شدن نيست ، زيرا چنانكه در بالا اشاره كرديم ، اين احساس احمقانه ملاك همهء « آنچه هست » و « آنچه بايد » را در ماوراى خود طبيعى تباه شده اش نمى جويد و حاكميت مطلق را از آن خود ميداند ، چونان مگس ناتوان كه در گوشه اى از جايگاه تخليهء مدفوع روى چند قطره بول روى كاهى بنشيند و با حركت آن