با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٧٨ - تير تيز و زهرآگين
و سرش را به آسمان بلند كرد و گفت: پروردگارا تو مىدانى كه اينان مردى را مىكشند كه بر روى زمين پسر پيامبرى جز او نيست!
سپس تير را گرفت و از پشت بيرون آورد و خون همانند ناودان سرازير شد! حضرت دستش را در جاى زخم گذاشت و چون از خون پر شد، آن را به آسمان ريخت كه قطرهاى از آن به زمين بازنگشت. پيش از آنكه حسين خونش را به آسمان بريزد سرخى در آن ديده نمىشد! بار ديگر دست را زير زخم گذاشت و چون از خون پر شد سر و محاسنش را به آن آلوده ساخت و گفت: به خدا سوگند با همين صورت خضاب شده از خون، جدّم را ديدار خواهم كرد و خواهم گفت: اى رسول خدا! مرا فلان و فلان كشتند!
آنگاه از پيكار ناتوان گشت و در جاى خويش ايستاد و هر مردى كه مىآمد و به او مىرسيد باز مىگشت و دوست نمىداشت كه خدا را با خون او ديدار كند. تا آنكه مردى از كنده به نام مالك بن نسر آمد و با شمشير به سر آن حضرت زد. حضرت شب كلاهى پوشيده بود كه پاره و پر از خون شد. حسين (ع) به او گفت: با دست راستت نخورى و نياشامى، و خداوند تو را با ستمكاران محشور گرداند. [١]
آنگاه شب كلاه را به كنارى افكند و عرقچين بر سر نهاد و روى آن عمامه پيچيد. اين در حالى بود كه بسيار خسته و اندوهناك بود. مرد كِندى آمد و شب كلاه را- كه از خز بود- گرفت. [٢] بعدها كه آن را نزد همسرش، ام عبداللَّه، برد تا خونش را بشويد، زن به وى
[١] در همين صحنه است كه عبداللَّه بن حسن نوجوان از خيمه گاه بيرون مىآيد و حمله مىكند تا خود را به عمويش حسين (ع) مىرساند و بحر بن كعب ملعون او را به قتل مىرساند. تفصيل زندگينامهاش را در همين مقتل در بخش مربوط به فرزندان حسين (ع) آورديم.
[٢] نيز ر. ك: عيون الاخبار، ص ١٠٥ (در اين كتاب آمده است: مالك بن بشير)؛ البدايه و النهاية، ج ٨، ص ١٨٦- ١٨٨ (در اين كتاب آمده است: «حسين بخش زيادى از روز را تنها درنگ كرد و هيچ كس نزد وى نمىآمد، مگر آنكه باز مىگشت و دوست نداشت كه مرتكب قتل او شود»؛ مثير الاحزان، ص ٧٣؛ الخطط المقريزيه، ص ٢٢٨؛ غرر الخصائص الواضحه، ص ٣٣٧ (در اين كتاب آمده است: كشتن او را به عهده يكديگر وا مىگذاردند)؛ اللهوف، ص ١٧٢؛ شرح الاخبار، ج ٣، ص ١٦٣؛ الاخبارالطوال، ص ٢٥٨؛ اخبار الدول، ص ١٠٨؛ سير اعلام النبلاء، ج ٣، ص ٣٠٢؛ المنتظم، ج ٥، ص ٣٤٠؛ انساب الاشراف، ج ٣، ص ٤٠٨ (كندى شب كلاه را گرفت و گفته مىشود كه او پيوسته تهيدست و دستانش فلج گرديد)؛ تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٣٣١.